خدانگهدار... سر راهی عزیز.....
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ 

سلام.

چند وقت پیش در این اندیشه بودم که چرا من سالی یک بار هم به این وبلاگ وامانده سر نمیزنم! بعد این ایده به ذهنم زد که به جای این که اینجا سالی یک بار هم ننویسم، میروم یک جای بهتر و سالی یک بار هم نمینویسم.

به این ترتیب بود که در کنار همان کتابخانه مجازی، صفحه برای وبلاگ و آلبوم عکس هم باز کردم و اگر خدای ناکرده به دنبال خواندن باقی نوشته های من بودید، زحمت بکشید و به آن مکان بیاید. چون دیگر اینجا را آپدیت نخواهم کرد.

خداحافظ برای همیشه...


کلمات کلیدی:
 
آن‌چه که ما خواسته‌ايم!
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ 

و امروز و در این لحظه، درست همان لحظه‏ای است که باید نیایشی انجام شود و همان لحظه‏ای است که نمی‏دانیم چه باید بگوییم و چه‏گونه باید بگوییم و با چه رویی باید بگوییم و مگر ما همان نیستیم که گناهانی را با وقوفی که بر خطا بودنشان داریم و از هزار جنبه‏ی علمی و مذهبی و عقیدتی و روان‏شناسی و جامعه‏شناسی و تاریخی، به‏تر از هر کس دیگری می‏توانیم در ردّ آن‏ها سخن برانیم و بنویسیم، درست همان‏ها را انجام می‏دهیم و گاهی نگران می‏شویم که چرا حضوری نیست و حالی نیست که نیایشی انجام شود و اشکی درگیرد و اینک که حالی هست و حضوری هست و پس از نخستین روز رمضان و نخستین روزه‏یسال و در حالی که ساعاتی به غروب مانده است و در حالی که در تنهایی خودمان غوطه‏وریم، ناگهان، و بله، درست ناگهان، حالمان چنان دگرگون می‏شود که ادامه‏ای در کار نیست. در کتابی که می‏خوانیم، به جمله‏ای بر می‏خوریم. حکایت از شلوغی جمرات است و آرامش پس از آن و درست وقتی به کلمه‏ی آرامش می‏رسیم، فوران اشک است که بر چشم می‏تازد. توجهی نمی‏کنیم و ادامه می‏دهیم. صدای موسیقی بلند است و این همان موسیقی حرام است و همان صدای مغنی که می‏گویند آتش به حنجره‏اش می‏کنند و می‏خواند که روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم. آتشی است که بر آتشی زده می‏شود. دلی است که افروخته می‏شود و چشمی است که نمی‏خواهد به تصویر جغد روی دیوار کابین و به نوشته‏های کتاب خیره شود و مغزی که همه‏ی این‏ها را می‏خواهد و جز این نمی‏خواهد و موسیقی دست‏بردار نیست و می‏گوید و می‏خواند که از کجا آمده‏ام آمدنم بهر چه بود به کجا می‏روم آخر ننمایی وطنم... چشم را می‏بندیم. کتاب را رها می‏کنیم. از صندلی بلند نمی‏شویم که مبادا حال بگریزد. مانده‏ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا. یا چه بودست مراد وی از این ساختنم. صندلی را به عقب می‏دهیم و با چشمان بسته، خود را به موجی می‏سپاریم و اشک یاری می‏کند و صدایی می‏آید. نه به خود آمدم این‏جا که به خود باز روم. آن که آورد مرا باز برد در وطنم. و فریاد که مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک. چند روزی قفسی ساخته‏اند از بدنم. و گناهانی که از ایشان گفتم ناگهان هم‏زمان با کلمه‏ی «مرغ باغ ملکوت»، هجوم می‏آورند و افسوس که هرگز نمی‏توان هم‏‏زمانی‏ها را نوشت. و حالا که وقت این حرف‏ها نیست. وقت نیایش است و قرآن را باز می‏کنیم. نجم می‏آید و می‏گوید که مصاحبت دیوانه نیست و وحی به او رسیده است. چیزی نمی‏فهمیم. کتاب را می‏بندیم. باید نیایش کنیم. با چه رویی؟ خجالت می‏کشیم. جغد هم‏چنان عصبانی است و تصویرش از روی دیوار مقابل میز، خیره و عصبانی می‏نگرد. در این قفس تنگ تنهایی و زندگی‏ای که به شکنجه‏ای شبیه است و ساعاتی پیش از غروب و افطار و تن گناه‏کار، چه داریم که به خدا بگوییم؟ چه می‏خواهیم؟ شرم داریم که بگوییم چیزی می‏خواهیم. این‏ها را یک بار خواستیم و او داد و مصرّانه و متعمدانه از دستشان دادیم. اینک روی آن را نداریم که دوباره بخواهیم. و این درست همان روزهایی است که با خود سر جنگ داریم و عقلمان حضور خدا را گاهی کم‏رنگ می‏کند و دلمان فراموش می‏کند و حواسمان عصیان می‏کند و این پروردگار است که وجود مهیب و مهربانش را ناگهان در جلوی چشمان ما می‏آورد و به هر سو که می‏نگریم، می‏بینیم و آن‏قدر ضعیفیم که جز گریه نمی‏توانیم و بعد تصور می‏کنیم که این اشک و این گریه، همان است که از دل پاک می‏آید و غافل این که جنایتکاران نیز گریه می‏کنند و این نه آن است و این مصداق درد و زجر و ترس و خجالت است و ملاکی برای قساوت دل و قلب.

و هنوز نمی‏دانیم چه بخواهیم و با این حال چه کنیم. صبر می‏کنیم تا خودش از دست برود. مثل همه‏ی چیزهایی که از دست می‏دهیم!!!

 

کشتی ایران طیفوری از بیرون!

آن‏چه را که احتمالاً خواندید، در دفتر دم‏دستی‏ام نوشته‏ام و تاریخ 3 / 7 / 85 را پایش درج کرده‏ام.

اواسط اردیبهشت ماه امسال (که گویا عددش 1385 است)، بر کشتی ایران‏طیفوری سوار شدم و اوایل دی ماه همین امسال (با همان عدد)، از آن پیاده شدم.

با این حساب، هم‏اکنون بیش از یک ماه است که من دریا نیستم و در تمام این مدت، هر روز دلم می‏خواست بیایم و یک حالی به این وامانده (که قدما می‏گویند وبلاگ) بدهم. طبعاً مشکلات بسیار زیادی در راه پر کردن یک وبلاگ وجود دارد و مهم‏ترین این مشکلات، نداشتن حوصله است. اگر آدم وقت کم داشته باشد، معمولاً درست ازش استفاده می‏کند و وای به روزی که خیال کند وقت به اندازه‏ی کافی هست.

فلسفه‏بافی نکنم...

الآن باید علی‏القاعده و علی‏الوظیفه، شهادت سالار شهیدان را تسلیت بگویم. امّا از آن‏جا که نباید در عالم سیاست وارد شد، مجبورم خودداری کنم. چه ربطی دارد؟ ربطش را در خبرهای همین روزها بجویید. دوازدهم بهمن ماه، که هنوز شب سوم امام نشده، رسانه‏ی ملی با افتخار برگزاری هم‏زمان جشن‏های ملی دهه‏ی فجر را اعلام کرد. به تأکید مکرر بر کلمه‏ی «جشن» اکتفا نکردند و موسیقی‏های شاد انقلابی هم به گوش ما رساندند و شهرداری هم در این روند، اقدام به چراغانی کردن کوچه خیابان‏ها کرده است. جلوی روی اخبارگوها هم که دسته‏های گل گذاشته‏اند. و همه‏ی این‏ها در حالی است که این رسانه‏ی ملی، همان رسانه‏ی ملی است که در تمام این سال‏ها، الهه‏ی عزا و عزاداری بوده و خواهد بود و فعلاً مصلحت حکم می‏کند که امام حسین کمی صبر کند تا بعد از این ده روز....

بگذریم که: سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی...


کلمات کلیدی:
 
ياد باد...
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥ 

هیچ‏گاه از یاد نمی‏برم روز 29 خرداد را، وقتی که در انگلستان، در لندن، دانشجو بودم. خبر داشتیم که مرحوم شریعتی به انگلستان آمده است و عازم بودیم که همراه با برخی دوستان به دیدن او برویم و اگر میسر شود، هم‏کاری‏ای را با آن مرحوم آغاز کنیم. صبح زود بود که یکی از دوستان نزدیک به من تلفن زد و در حالی که گریه می‏کرد، از من خواست که به راه بیافتیم. در همان حالت گریه به من حالی کرد که اتفاق بدی برای مرحوم دکتر افتاده است.

به راه افتادیم. چند نفر بودیم. یکی از مسؤولان حسینیه‏ی ارشاد هم ـ که در آن ایام در انگلستان اقامت داشت و از نزدیک، امور خانواده‏ی مرحوم دکتر شریعتی را تمهید و تمشیت می‏کرد ـ با ما حرکت کرد. به بندر ساوت‏همپتن رفتیم. همان‏جایی که مرحوم شریعتی با اتومبیل شخصی از فرانسه به آن‏جا وارد شده بود. به منزلی رفتیم که مرحوم شریعتی شب گذشته را در آن‏جا گذرانده بود. ما را به اتاقی بردند. در آن اتاق هیچ‏چیزی نبود، جز یک تخت‏خواب و یک سطل پر از ته‏سیگارهای دود شده. معلوم بود که مرحوم دکتر، شب گذشته را به بیداری گذرانده است؛ همراه با کشیدن سیگارهای مکرر و متعدد، چنان که رسم او بود. برای ما تعریف کردند که مرحوم دکتر دیشب را تا نزدیک صبح بیدار بود و نماز صبحش را خواند و به بستر رفت و چون برای صبحانه خوردن دیر کرد، ما به اتاق او رفتیم. در را که باز کردیم، دیدیم که با صورت به روی زمین افتاده است. چندی از مرگ او نمی‏گذشت. حتّی جای بینی مرحوم دکتر بر روی موکت معلوم بود. پیدا بود که گرفتگی قلبی در کار بوده و از روی تخت که به پایین می‏آمده، حفظ کنترل ناممکن شده و با صورت به زمین افتاده است. دستش نیز بر روی سینه و قلبش بود.

به فاصله‏ی کمی مأموران را صدا زده بودند. آمبولانسی آمده بود و آن‏ها با معاینه‏ی مرحوم دکتر گفته بودند که مدت 15 دقیقه است که از مرگ او گذشته است. او را به بیمارستان برده بودند. ما هم از همان‏جا به بیمارستان رفتیم. کسی را به سردخانه راه نمی‏دادند. من چون کارت دانشگاهم همراهم بود و کلمه‏ی دکتر بر روی آن نوشته شده بود، آن‏ها تصور کردند من پزشک هستم و به این دلیل، ما را به سردخانه‏ی بیمارستان راه دادند. در آن‏جا بود که مرحوم دکتر را به فاصله‏ی اندکی پس از وفات دیدیم. موهای بسیار بلندی که روی شانه‏ی او ریخته بود و چهره‏ی بسیار آرام و پاکی که به خواب رفته بود، کلمات و عبارات ناگفته‏ای را در چشم و دل انسان زمزمه می‏کرد و با زبان بی‏زبانی، فریادی در گلو خفته را در جان و جهان آدمی جاری می‏ساخت. در صورت او گرفتگی و قبض دیده نمی‏شد. من چهره‏ی آن روز او را هیچ‏وقت فراموش نمی‏کنم و هیچ‏وقت مرحوم شریعتی را آن‏قدر گشاده‏رو و فارغ‏بال و آسوده‏خاطر ندیده بودم.

تاریخی را با خود به وجود آورد و در این روز، آن تاریخ را ترک گفت و بار عظیمی را به دوش پسینیان و آیندگان نهاد تا به دنبال او بکشند. مرگ او آغازی دیگر بود و به تعبیر مرحوم اقبال لاهوری:

ای خوش آن شاعر که بعد از مرگ زاد

چشم خود را بست و چشم ما گشاد

 (روايت از دکتر عبدالکريم سروش، کتاب «از شريعتي»)


کلمات کلیدی:
 
بيم موج ...
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥ 

اين مطلب را از يادداشتهای روزانه‌ام جدا کردم و تنها دخل و تصرف‌هايی را برای فهم بهتر در آن اعمال کردم.

تصاوير اگرچه واقعی هستند، اما ربطی به اين ماجرا ندارند.

 

ساعت پنج‏ونیم عصر، آخرین نفر هوشنگه که دارد دستش را می‏شوید تا برود بالا، به جایی تکیه می‏دهم و نگاهش می‏کنم، تکانی شدید، در جا سکندری می‏خوریم، الآن حدود یک هفته است که دریا خراب است، یک مشت اراجیف تحویل هم می‏دهیم و می‏خندیم، هوشنگ هم بالا می‏رود، آب شیرین کشتی رو به اتمام است، هر روز ساعت هفت عصر آب را می‏بندیم و ساعت هفت صبح دوباره باز می‏کنیم، هوشنگ هم رفت بالا که تا آب بسته نشده، یک دوش بگیرد،

من می‏مانم و این سکوت و تنهایی....

و عجب سکوتی! چیزی که نیست سکوت است، صدای غرش ماشین‏های در حال کار اجازه نمی‏دهد یک لحظه محافظ را از گوشت برداری، اگر فریاد هم بزنی کسی نمی‏شنود، امتحان می‏کنم، خودم صدای خودم را می‏شنوم، نگاهی به بویلر می‏کنم، سراغ کمپرسور می‏روم، دمای اگزوزها را چک می‏کنم، دلم دارد به هم می‏پیچد، اگر فقط برای یک ساعت دریا آرام می‏شد... پاین می‏روم، سریع به همه‏جا سرک می‏کشم، روغن از کنار پمپ یکی از ژنراتورها نشت می‏کند، از دیروز تا حالا زیاد نشده، باید فکری به حالش کرد، برمی‏گردم بالا، باز دوباره بویلر و کمپرسور را چک می‏کنم، این بویلر به تنهایی یک نفر می‏خواهد، پمپ آبش را روشن می‏کنم، سریع از اتاق کنترل خارج می‏شوم، از هر جای دیگری گرم‏تر است! زیر دریچه می‏روم و نگاهی به آسمان می‏اندازم، هوا کاملاً روشن است، هیچ امیدی نیست، پمپ آب بویلر را خاموش می‏کنم، می‏روم سراغ کمپرسور، همان‏جا می‏نشینم، اگر فقط نیم ساعت آرام می‏شد... راه می‏روم و دور خودم می‏چرخم، ضعف دارم، اگر بنشینم خوابم می‏برد، ایستاده هم چشم روی هم می‏رود، سراغ آب‏سردکن می‏روم، یک لیوان پر می‏کنم و روی صورتم می‏ریزم، به دماسنج روی دیوار نگاه می‏کنم، چهل‏وسه درجه، از دیروز خنک‏تر شده، یک لیوان دیگر آب را روی دستم می‏ریزم، و بعد دست دیگر، از بالا تا پایین، کمی آرام می‏شوم، تلوتلو می‏خورم، موجی شدید، صدای آلارم، نگاه می‏کنم، خبری نیست، از اتاق کنترل می‏آیم بیرون، تقریباً فرار می‏کنم، آن‏جا دیگر غیر قابل تحمل است، زیر دریچه می‏روم، هوا کاملاً روشن است، دور بویلر می‏چرخم، دمای اگزوزها را نگاه می‏کنم، دارد می‏رود بالا، چند روز است برای خودشان بالا و پایین می‏روند، فعلاً دارند می‏روند بالا، اگر بالاتر رفت باید کاری کنم، فعلاً از اتاق کنترل جهنمی می‏زنم بیرون، می‏روم کنار کمپرسور می‏نشینم، باد فنی که بالای کمپرسور است به صورتم می‏خورد، این زمان لعنتی هم که نمی‏گذرد، چرتم می‏گیرد، ناگهان می‏پرم، نباید بخوابم، خطرناک است، این خمود از ضعف است، نگاهی به بویلر می‏اندازم، سطح آب تانک را چک می‏کنم، سراغ یخچال می‏روم، جعبه‏ی خرما را درمی‏آورم و نگاهش می‏کنم، تنها مشتری‏اش منم، وقتی مطمئن می‏شوم که هنوز موجودی دارد می‏گذارم سر جایش، زیر دریچه می‏روم، هوا کاملاً روشن است، از پله‏های پشت بویلر بالا می‏روم، نگاهی به دریا می‏اندازم، خیال آرام شدن ندارد، بهش می‏گویم این همه هیاهو که چه؟ فهمیدم زور داری، بسه، به خورشید نگاه می‏کنم، خیال پایین رفتن ندارد، حتّی نزدیک افق هم نیست، حداقل یک ساعت دیگر کار دارد، با احتیاط برمی‏گردم پایین، پمپ آب بویلر را روشن می‏کنم، فردا روزه نمی‏گیرم، نمی‏توانم، پس‏فردا هم نمی‏گیرم، بعدش شاید دوباره بگیرم، سراغ آب‏سردکن می‏روم، آب یخ را از بالا تا پایین دست‏هایم می‏ریزم، ساعت شش‏وربع، این زمان می‏گذرد، هوا هنوز روشن است، پمپ زیادی روشن مانده، سریع خاموشش می‏کنم، باید سرم را به چیزی مشغول کنم، می‏روم کنار کمپرسور و زیر باد فن می‏ایستم، این لعنتی چه‏اش شده که اتوماتیک کار نمی‏کند؟ سعی می‏کنم فکر کنم، به هیچ‏جا قد نمی‏دهد، سعی می‏کنم سیستمش را پیش چشمم بیاورم، فایده ندارد، ذهنم یاری نمی‏کند، دفترچه‏‏ی راهنمایش را پیدا می‏کنم، حال خواندنش نیست، می‏اندازم آن‏جا و می‏آیم بیرون، هوا هنوز روشن است، دوباره سراغ آن دفترچه می‏روم، نوشته‏ها جلوی چشمم سیاهی می‏روند، توانش نیست، بیرون می‏آیم، باید با خدا حرف بزنم که سرم گرم شود، اتفاقاً وقت خوبی است، می‏توانم فریاد بزنم و خودم را خالی کنم و مطمئن باشم که غریبه‏ای نخواهد شنید، امّا چیزی به ذهنم نمی‏آید که بگویم، عجیب است، درست وقتی می‏خواهی حرف بزنی می‏بینی چیزی برای گفتن نداری، عیب ندارد، با خودم حرف می‏زنم، خوبی عادت کردن به تنهایی این است که هر وقت لازم شد می‏توانی با خودت حرف بزنی، با چند تا فحش شروع می‏کنم، زبانم باز می‏شود، جایی را برای راه رفتن انتخاب می‏کنم که کنارش میله داشته باشد و در اثر تکان‏های کشتی زمین نیافتم، هیچ دلم نمی‏خواهد از پله‏ها پایین بیافتم و دو ساعت بعد پیدایم کنند، تصمیم می‏گیرم با خودم شعر بخوانم، اوّلین شعری که به ذهنم خطور می‏کند را می‏چسبم، پر کن پیاله ‏را کاین آب آتشین دیری است ره به حال خرابم نمی‏برد، بلند بلند تا انتهای آن را می‏خوانم، دیگر این‏قدر ضعف دارم که صدای خودم را نمی‏شنوم، دهانم فریاد می‏زند ولی گوشم نمی‏شنود، زیر دریچه می‏روم و به آسمان نگاه می‏کنم، دارد دلش به رحم می‏آید، صدای بلند شنیدم، چی بود؟ اطرافم را نگاه می‏کنم، باید بروم پایین ببینم خبری نشده باشد، چند تا پله که می‏روم برمی‏گردم و یک کلاه ایمنی روی سرم می‏گذارم و دوباره از پله‏ها پایین می‏روم، وقت پایین رفتن باید بیش‏تر از وقت بالا آمدن احتیاط کنم، معمولاً یادم می‏رود، هنوز خیال می‏کنم که روی زمینم، یادم می‏رود که دریا خراب است، دنبال چیزی که زمین افتاده باشد می‏گردم، گوشم را تیز می‏کنم تا در میان غرش موتورها چیزی بشنوم، خبری نیست، نگاهم را به همه‏جا می‏برم، همه‏چیز سر جایش است، دستگاه‏ها دارند کار می‏کنند، چه می‏دانم چه بود! بیست دقیقه به هفت، اندکی امیدوارتر می‏شوم، کاش زودتر از ساعت هفت غروب کند که قبل از بستن آب، حسابی سیراب شوم، چشمم را به زور باز نگه می‏دارم، فکرم کار نمی‏کند، حواسم نیست که توی یخچال آب دارم، به آسمان نگاه می‏کنم، ده دقیقه به هفت، اگر خانه بودم باید کم‏کم منتظر صدای اذان می‏شدم، دیروز هفت گذشته بود که غروب کرد، داریم به شرق می‏رویم یا به غرب؟ فکرم یاری نمی‏کند، به آسمان نگاه می‏کنم، از دفعه‏ی قبل که نگاه کردم فرقی نکرده است، سورمه‏ای رنگ شده است، یعنی الآن دیگر غروب کرده است؟ به سمت آب‏سردکن میوروم، آب را باز می‏کنم و نگاهش می‏کنم، دهانم را سر راهش می‏گیرم و... آب را فرو می‏دهم، جرعه جرعه به پایین هدایتش می‏کنم، مسیر حرکت آب را در داخل بدنم حس می‏کنم، فکرم باز می‏شود، خواب از سرم می‏پرد، انرژی می‏گیرم، یادم می‏افتد که با شکم خالی نباید زیاد آب خورد، یادم می‏افتد که روزه را نباید با آب یخ باز کرد، یادم می‏افتد که در دریای خراب نباید شکم را از مایعات انباشته کرد، هم‏چنان ابن مایع خنک را فرو می‏دهم، آن‏قدر می‏نوشم که آب‏سردکن کم می‏آورد و آبش داغ می‏شود، قبراق و سر حال سرم را بلند می‏کنم، با اوّلین تکان کشتی باورم می‏شود که نباید زیاده روی می‏کردم، دوباره به آسمان نگاه می‏کنم، کاش کمی بیش‏تر صبر می‏کردم، ساعت از هفت گذشته است. باید بروم آب را قطع کنم، هنوز از پله‏ها پایین نرفته آژیر تلفن بلند می‏شود، برمی‏گردم بالا، یکی پشت تلفن به انگلیسی و با لهجه‏ی غلیظ هندی ازم می‏خواهد که وقتی ساعت هفت شد آب را ببندم، این دیگر از من گیج‏تره! ساعت همین الآن هفت و پنج دقیقه است، پایین می‏روم، پمپ آب شیرین را خاموش می‏کنم، شیرها را می‏بندم، می‏شمارم و مطمئن می‏شوم که هر شش شیر بسته است، بالا می‏آیم، یاد خرماها می‏افتم، سه چهار تا بالا می‏اندازم، نشانی از ضعف در وجودم نمی‏ماند، دیگر هرچه هست خستگی است و گرما و فرسودگی، دیگر خوابم نمی‏آید، گشتی در کل موتورخانه می‏زنم، صدایی که شنیده بودم مال یک سطل خالی فلزی بود که از جایی افتاده بود و داشت آزادانه قل می‏خورد، با خودم آوردمش بالا، وضع مزاجی‏ام بدتر شده است، از آب زیاد است، ساعت یک ربع به هشت، یک ربع بیش‏تر نمانده، کنار کمپرسور می‏نشینم، حالا فکرم باز شده است، ساعت هشت می‏شود، خبری نیست، کسی پایین نمی‏آید، ساعت هشت و پنج دقیقه! صدای آژیر تلفن، الو، سلام، خسته نباشی، طه دفتر پایینه؟ حسن تو اون روحت، تو الآن باید پایین باشی، نه نیست، خیلی‏خوب، الآن می‏آیم، ساعت هشت و ده دقیقه، با چند تا جوک از شهر خودش از من معذرت می‏خواهد، ازم قول می‏گیرد جوک‏ها را برای بقیه تعریف نکنم، از این حرفش بیش‏تر خنده‏ام می‏گیرد، با سر و روی عرق کرده، سلانه سلانه بالا می‏آیم، به در و دیوار خوردن برایم عادی شده، در موتور خانه را پشت سرم می‏بندم، محافظ گوشم را برمی‏دارم و عرق را از زیر خشک می‏کنم، یک طبقه‏ی دیگر هم بالا می‏آیم، به سالن ملوان‏ها سرک می‏کشم، آقا ناصر نشسته و قبراق و شاداب و  سر حال پایش رو روی پایش انداخته و تنهایی دارد سگ‏کشی نگاه می‏کند، انگار تغییرات شتاب جاذبه روی این پیرمرد هیچ تأثیری ندارد، به سالن خودمان می‏روم، شام را نگاه می‏کنم، کباب کوبیده! حالا من چه بخورم؟ نگاه می‏کنم ببینم ناهار چی بوده، خورش قیمه، برای سحر یک فکری می‏کنم، عجالتاً ناهار را تا ته می‏خورم، دنبال میوه‏ام می‏گردم، یک سیب سبز! امید من به زندگی در این دریای طوفانی تنها همین سیب سبز است، با ولع بو می‏کشم، گاز زدن این میوه‏ی بهشتی طوفان را برای لحظاتی از آدم دور می‏کند، خوردنش را به بعد موکول می‏کنم، راهم را می‏کشم که به کابینم بروم، تاج‏الدین را می‏بینم که دارد غر می‏زند و برای خودش به زبان اردو شعر می‏خواند، مرا می‏بیند و داد می‏کشد «سیب!» این پیرمرد لاغرمردنی عجب صدای رسایی دارد، اون هم در این حال و اوضاع، فکر می‏کند اگر کلمه‏ای را به فارسی بلد است باید حتماً با حداکثر توانش فریاد بزند! جلوی من می‏ایستد، رنگش زرد زرد است، به لهجه‏ی انگلیسی مختص خودش می‏گوید که از این سیب‏ها دوست ندارد و سهمش الآن توی یخچال است، تعارفش را رد می‏کنم، وقتی دور می‏شود، جلدی می‏پرم سیبش را برمی‏دارم و می‏برم کابین، بیهوده شیر آب را باز می‏کنم و امتحان می‏کنم، دریغ از قطره‏ای، هوای کابینم داغ است، دم کرده است، بوی لباس نشسته، بوی عرق تن، منظره‏ی ملحفه‏های کثیف، وسایل به هم ریخته‏ی روی کاناپه، این‏جا قابل تحمل نیست، بدون وضو و در حال راه رفتن، یک نمازی سر هم می‏کنم، آخه توی توفان که نمی‏شود خبردار یک جا بند شوی و نماز بخوانی! دائم عقب و جلو می‏روم، پتو و بالشم را برمی‏دارم و از کابین می‏آیم بیرون، تلفن زنگ می‏زند، وای... نه! گوشی را برمی‏دارم، سلام طه چه‏طوری؟ نوکرتم، اوضاع پایین چه‏طور بود؟ خوب بود، دمای اگزوزها؟ یک کم بالا رفته، به حسن گفتی؟ آره، خودش هم دید، برو بخواب، خوب شد گفتی، گوشی را می‏گذارم و پیش از آن که فرصت کند دوباره صدایم بزند از کابین می‏آیم بیرون و در را بدون قفل رها می‏کنم، در کابین هوشنگ را باز می‏کنم، تاریک و ظلمات، صدای خرخرش به هواست، رفته زیر پتو! زهی انصاف، دو تا کابین پهلوی هم، من باید از گرما له‏له بزنم و این از سرما برود زیر پتو، در را می‏بندم، کمدهایش از خرابی دریا ناله می‏کند، خوب درستش می‏کردی، کورمال کورمال کف کابین می‏خزم، پایم به چیزی می‏خورد و صدای بلندی می‏دهد، این هم که انگار کف کابینش دزدگیر گذاشته، این گونی چیه این وسط؟ بالش را زمین می‏اندازم، به شکم می‏خوابم، صورتم را به بالش فشار می‏دهم، حالم خوب نیست، دلم دارد از حلقم بیرون می‏زند، اگر فقط چند دقیقه این دریا آرام می‏شد... محتویات گونی کاغذی را پا عقب می‏زنم و جای خودم را باز می‏کنم، اصلاً فکر نمی‏کنم که چی توی گونی بوده است، فقط امیدوارم که آشغال نباشد، با احتیاط قل می‏خورم که چیز دیگری را زمین نیاندازم، صدای در کمدهایش نمی‏گذارد بخوابم، یکی‏اش را انتخاب می‏کنم و با شمردن صدای ضربه‏هایش سریع به خواب می‏روم،

ناگهان با وحشت از خواب می‏پرم، ساعت چنده؟ از چهار گذشته، امید بدبخت اون پایین منتظره، دنبال ساعت می‏گردم، پیدا نمی‏کنم، موبایل هوشنگ توی دستم می‏آید، خاموش است، آخر وسط این اقیانوس چرا باید روشن باشد، اصلاً چرا باید موبایلش این وسط باشد، صدای خودش بلند می‏شود، دو و نیم، خیالم راحت می‏شود، می‏پرسم تو چرا بیداری؟ ـ به تو چه! توضیح قانع‏کننده است، صورتم را به بالش فشار می‏دهم، من در شبانه‏روز شانزده ساعت بی‏کارم و از وقتی وارد این دریای لعنتی شدیم، من فقط دو سه ساعت از آن را بیدارم، می‏گوید بیا برویم پایین چیزی بخوریم، قبول نمی‏کنم، می‏گویم حوصله ندارم، چند لحظه بعد زودتر از او از کابین می‏روم بیرون، کشتی بی‏امان تکان می‏خورد، کج و راست شدنش زیاد مهم نیست، کتاب‏ها می‏گویند که درست هفت جور حرکت مختلف را در طوفان انجام می‏دهد، و احساس می‏گوید که سه تا از آن حرکت‏ها واقعاً مردافکن هستند، هر کدام یک طرف میز ولو می‏شویم، او روزکار است و من شیفت شب می‏گیرم، کل ماجراهای صبح آن روز را برایم تعریف می‏کند و من هم در عوض کل نان و مربای او را می‏خورم، کره دوست ندارم و می‏گذارم برای خودش، ساعت یک ربع به چهار بالا می‏روم، لباس کار بوگندو و کثیف و عرقی و یک هفته نشسته را می‏پوشم، یک سیب سبز برمی‏دارم و می‏روم پایین، هوشنگ دارد باز هم برای خودش مربا می‏آورد، با ورود به موتورخانه هرم گرما توی ذوقم می‏زند، امید نگران و آشفته است و دارد دور کمپرسور می‏پلکد، همیشه دلایل خوبی برای نگران بودن دارد، می‏گویم چیه پریشونی؟ می‏گوید این مرتیکه برای ما اعصاب نمی‏گذارد، تو هم که الکی خوشی، می‏گویم تو که امید ناامیدی، می‏گوید امشب این اگزوزها بدقلقی می‏کنن، بیش‏تر مراقب باش، هنوز پنج دقیقه از شیفتش مانده، این‏پا آن‏پا می‏کند، بهش می‏گویم برو بالا هوشنگ نشسته، می‏رود بالا،

و دوباره من می‏مانم و این سکوت و تنهایی...

و عجب سکوتی! چیزی که نیست، سکوت است، هیاهوی موتورها و ماشین‏ها، انگار می‏خواهند با فریاد زحمتی را می‏کشند به ما یادآوری کنند، انگار خبر دارند که ظرف چند روز آینده با از کار افتادن تنها یک جزء ناقابل اوضاع از این هم خراب‏تر می‏شود،

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل،

کجا دانند حال ما سبک‏باران ساحل‏ها...

 دوستان عزيز خواننده. من دريا هستم و متاسفانه تا مدتی در دسترس نخواهم بود.
برای دريافت کتاب به سايت گرداب مراجعه کنيد که ظاهرا ديگر مشکلی ندارد.
به ايميل‌های شما در نخستين فرصت پاسخ خواهم داد.
ايام به کامتان باد...


کلمات کلیدی:
 
تنهايی در پنج پرده!
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٥ 

پرده‏ی اوّل

کسی دور و برت نیست.

احساس تنهایی می‏کنی.

تنها هستی.

خیال می‏کنی شکه باید ناراحت باشی.

کم‏کم احساس ناراحتی می‏کنی.

واقعاً ناراحت می‏شوی.

به دور و برت نگاه می‏کنی.

چرا کسی آن‏طرف‏ها نیست؟

چرا تو باید تنها باشی و ناراحت؟

به تکاپو می‏افتی.

برای رهایی از این تنهایی باید کاری کنی.

فریاد می‏کشی.

 

پرده‏ی سوم

چهاردست و پا و به سرعت روی زمین می‏خزی.

به زحمت خودت را می‏رهانی.

خوب که دور می‏شوی، از روی زمین بلند می‏شوی.

دست و پا و بدنت خاک‏آلودند.

از خستگی و ترس نفس نفس می‏زنی.

به پشت سرت نگاه می‏کنی.

همه را جا گذاشتی و فرار کردی.

حالا باز هم کسی دور و برت نیست.

باز هم احساس تنهایی می‏کنی.

و باز هم تنها هستی.

امّا این بار تنهایی‏ات را با زور و تلاش به دست آوردی.

به زحمت از دست همه گریخته‏ای تا تنها باشی.

آیا ارزشش را داشت؟

تو که از اوّلش تنها بودی.

بله، ارزشش را داشت.

حالا تو خیلی چیزها یاد گرفته‏ای.

به بیابان اطرافت نگاه می‏کنی.

خالی و برهوت.

در پوست بدنت نمی‏گنجی.

دلت می‏خواهد از خوشی فریاد بزنی.

امّا جلوی خودت را می‏گیری.

ممکن است صدایت را بشنوند و به طرفت بیایند.

با وحشت، فکر فریاد را از ذهنت دور می‏کنی.

نباید اجازه بدهی کسی بهت نزدیک شود.

آن‏ها می‏خواهند با خنده‏ها و جشن‏ها و موسیقی‏هایشان تنهایی‏ات را از تو بگیرند.

آن‏ها می‏خواهند به دیوارهای تو نفوذ کنند.

آن‏ها می‏خواهند هر آن‏چه را که به زحمت ساخته‏ای، ویران کنند.

هر تنابنده‏ای که از نزدیکی‏ات رد می‏شود، تو را می‏ترساند.

مبادا بفهمند که از تنهایی‏ات خوشحالی.

پرده‏ی چهارم

یاد گرفته‏ای که چه‏طور با همه باشی.

یاد گرفته‏ای که وقتی آن‏ها می‏خندند، تو هم لبخند بزنی.

و یاد گرفته‏ای که چه‏طور تنهایی‏ات را حفظ کنی.

وقتی از کنار کسانی می‏گذری که تنها هستند و از تنهایی می‏نالند، غصه می‏خوری.

دلت می‏خواهد پرده‏ی نانوشته‏ی دوم را برایشان تعریف کنی.

دلت می‏خواهد آن‏چه را به دست آورده‏ای با آن‏ها قسمت کنی.

امّا نه.

آن‏ها خودشان باید زمین بخورند و در گرد و خاک بغلتند تا یاد بگیرند.

پرده‏ی دوم چیزی جز زمین خوردن و شکست و ناامیدی نیست.

پرده‏ی دوم، چیزی جز تجربه نیست.

از این‏ها گذشته، تو نمی‏توانی کمکی کنی. چون برای تنهایی‏ات خطرناک است.

با اندوه از کنارشان می‏گذری.

وقتی از تنهایی‏شان می‏نالند، با صبر گوش می‏کنی.

و از تنهایی خودت دم نمی‏زنی.

تو تنها هستی.

 پرده‏ی پنجم

.........

.........

.........


کلمات کلیدی:
 
صلح امام حسن
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥ 

به نام حق

در اين شب رحلت رسول اکرم و فرزند گرانقدرش، چيز جالبی به ذهنم زد. اين که اگر کسی شرايط صلح امام حسن را بخواند و اصلاْ نداند اشخاص چه کسانی هستند و ماجرا چه بوده، تصور می‌کند که امام حسن پيروز ميدان بوده و شرايطی را تحميل کرده است. بنگريد:

  • حکومت به معاویه واگذار می‏شود بدین شرط که به کتاب خدا و سنت پیغمبر و سیره‏ی خلفای شایسته عمل کند.
  •  پس از معاویه حکومت متعلق به حسن است و اگر برای او حادثهای پیش آمد، متعلق به حسین.
  •  معاویه باید ناسزا به امیرالمؤمنین و لعنت بر او را در نمازها ترک کند و علی را جز به نیکی یاد ننماید.
  •  بیت المال کوفه که موجودی آن پنجمیلیون درهم است، مستثنی است و تسلیم حکومت شامل آن نمی‏شود. و معاویه باید هر سالی دو میلیون درهم برای حسن بفرستد.
  •  مردم در هر گوشه از زمینهای خدا، شام یا عراق یا یمن و حجاز باید در امن و امان باشند و سیاهپوست و سرخپوست از امنیت برخوردار باشند و معاویه باید لغزشهای آنان را نادیده بگیرد.

اگر تصادفاْ به اين موضوع علاقه‌مند هستيد، پيشنهاد می‌کنم اين کتاب را مطالعه بفرماييد:

«صلح امام حسن ، نوشته استاد مرتضی مطهري»


کلمات کلیدی:
 
سال نو مبارک
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٥ 

 

يک هفت‌سين انقلابی وطن‌پرستانه، آن هم درست وسط خانه‌ی ما!

 

سال نو مبارک


کلمات کلیدی:
 
يادداشتی بر «جوان خام»، اثر فيودور داستايفسکی
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤ 

به نام پروردگار .... و پس از مدت‌ها سلام!

عرض کنم که اينجانب اوايل بهمن ماه، بعد از چهار ماه و هفت روز، از کشتی پياده شدم و از آن زمان تاکنون، در بيت شريفه به سر می‌برم. اگر بعضی از خوانندگان فکر می‌کنند که چرا در اين همه مدت، سری به اين مکان نزده‌ام، بايد بگويم که سخت در اشتباه هستند. برای اين که من حداقل هفته‌ای يک بار سر می‌زدم، اما چيزی به مطالب اضافه نمی‌کردم. دليلش هم نه يأس فلسفی بود و نه سرخوردگی احساسی. صرفاْ مطلبی ننوشتم،‌ چون سوژه‌ای برای نوشتن نداشتم و دليلی نداشت که زور بزنم و چيزی از خودم بيرون بکشم.

به جای تمام اين مدتی که مطلبی به مطالب اين وبلاگ اضافه نکردم، تمام هم و غم خود را گذاشتم بر بهتر شدن کتابخانه‌ی شريفه. چون وقتی بعد از چهار ماه و هفت روز نامه‌هايم را نگاه کردم، ديدم سرشار از فحش و ناسزاست، به‌دليل ناکامی در دريافت کتاب‌ها!!!

اينک سايت گرداب (www.seapurse.com) در خدمت علاقه‌مندان به كتاب است. كتاب‌های خوبی هم به آن اضافه كردم كه به اين خاطر از بانی سايت (خودم) متشكر هستم. البته از آن جا كه اگر دست به طلا بزنم غيب می‌شود (و خوانندگان قديمی وبلاگ با مثال‌هايی از اين دست آشنا هستند)،‌ اين بار هم ميزبان سايت من تحت تحريم آمريكا قرار گرفت و فعلاً روزی سه بار از من معذرت می‌خواهد و من هم متقابلاً از شما معذرت می‌خواهم. به هر حال، لوگوی سايت مذكور، كه غير از كتابخانه حاوی آرشيو منظم و مرتبی از مطالب اين وبلاگ هم هست، در بالای صفحه‌ی اين وبلاگ نصب گرديده است و از نصب مجدد آن معذورم.

بسيار خوب؛ اين خضعبلات را ول كنيم و بپردازيم به اصل مطلب، يادداشتی درباره‌ی يك رمان خواندنی:

 

 

يادداشتی بر ‹جوان خام›، اثر فيودور داستايفسكی

(متن کامل کتاب را به حجم ۴ مگابايت از اينجا دريافت کنيد.)

*   *   *

 

«در رمان جوان خام، روحی معصوم در نظرم بود که احتمال وحشت‏ناک تباه‏شدن را حس کرده بود و به «تصادفی بودن» و بی‏اهمیت بودن خود نفرت می‏ورزید. نفرتش از روح هنوز پاکی برمی‏خاست که آگاهانه شرارت را در اندیشه‏هایش نگه می‏داشت و در قلبش می‏پروراند و در رؤیاهای ناآرام و پنهانی، امّا گستاخانه‏اش عذاب می‏کشید. بالطّبع همه‏چیز را به قدرتش، و به منطقش، و حتّی مهم‏تر، به خداوند مربوط می‏کرد. این‏ها همه از «نارسی» و «خامی» جامعه برمی‏خیزند.»

فیودور داستایفسکی

*

«در بعضی از افراد، یک استنتاج منطقی، گاهی به هیجان چنان نیرومندی استحاله می‏یابد که کل هستی را تسخیر می‏کند و گاهی برطرف کردن، یا تغییر دادن آن بسیار دشوار است. برای معالجه‏ی چنین افرادی، خود احساس باید تغییر کند که این تغییر هم فقط از طریق تعویض آن احساس با احساس دیگری، که به همان اندازه نیرومند باشد، امکان‏پذیر است. این کار همیشه دشوار است و در بسیاری از موارد ممکن هم نیست.»

واسین (از شخصيت‌های رمان)

 

*

«ناگهان به فکرم رسید که صرفاً از روی انگیزه‏ی درونی، هر چه طی این سال گذشته برایم پیش آمد، کلمه به کلمه روی کاغذ بیاوریم. چون به شدت تحت تأثیر این پیش‏آمدها قرار گرفته‏ام. فقط رویدادها را ثبت خواهم کرد و نهایت سعی را به خرج خواهم داد تا از هر گونه حاشیه‏پردازی، و به‏ویژه از ظرایف ادبی بپرهیزم.»

قهرمان داستان، با گفتن این جمله، داستان زندگی یک سال گذشته‏ی خود را شروع می‏کند و در خلال آن، روزگار کودکی خود و اندیشه‏های خود را نیز تشریح می‏کند. کم‏کم با پسری آشنا می‏شویم که اگرچه از خانواده‏ای نجیب‏زاده است، به جرم نامشروع بودن، در تمام کودکی خود مورد تحقیر قرار گرفته و نفرتی که در وجودش لانه کرده را به صورت حس انتقام‏جویی، حتّی در خودمان لمس می‏کنیم.

و اینک، پسر جوانی که سال‏های کودکی را به تازگی پشت سر گذاشته و کوله‏باری را از سردرگمی و نفرت روی دوش خود حمل می‏کند، ناگهان درمی‏یابد که مدرکی در اختیار دارد و به کمک آن، می‏تواند عنان اطرافیانش را هر گونه بخواهد در اختیار بگیرد؛ تیغی دو دم، که دست‏نیافتنی‏ترین اقوام اشرافی‏اش در مقابل او به زانو درمی‏آیند.

امّا او اندیشه‏ای نیز دارد و آن‏قدر خوب از پس تشریح آن برمی‏آید که به سرعت درمی‏یابیم با انتقام‏گیری، در تضاد است و باید ببینیم با آن سلاح مرگ‏بار چه خواهد کرد.

امّا چه چیز در این رمان، این‏گونه خوانندگانش را محو در خود می‏کند؟

1.  ما با داستانی چندلایه روبه‏رو هستیم. محور اصلی رمان، همان است که در بالا از نظر گذراندیم. امّا این تنها بخشی از رمان است. ما با داستان‏هایی موازی روبه‏رو هستیم که برخی در آینده با هم گره می‏خورند و برخی دیگر هیچ ارتباطی با هم پیدا نمی‏کنند؛ درست همان‏گونه که اغلب در زندگی می‏بینیم.

داستان نامه‏ی ننگینی که از کاترینا نیکولایونا به جا مانده و در اختیار «جوان خام» است، داستان پیوند نامشروع ورسیلوف و «مادر» (که منجر به ولادت راوی داستان گردید)، داستان عشق فرومانده‏ی ورسیلوف و کاترینا نیکولایونا، داستان عشق ناکام لیزا و پرنس سرگی، و داستان عشق عجیب‏وغریب آنا آندریونای جوان به پرنس پیر (که انگیزه‏ی آن را هرگز درنمی‏یابیم)، همه و همه در این زندگی جریان دارند و کم‏وبیش به «جوان خام»، یا به‏تر بگوییم، به «جوانيِ خام» مربوط می‏شوند.

2.  ما با شخصیت‏هایی چندبعدی روبه‏رو هستیم. تمایز بین چهره‏های مثبت و منفی در داستان، اگر نگوییم محال، لااقل بسیار دشوار است. صفات متضادی که در آنان می‏بینیم، با هنرمندی تمام در کنار هم چیده، و در مقابل دیدگان ما به نمایش گذاشته شده‏اند.

با شخصیت‏های رمان، اگرچه مانند تمام رمان‏های روسی اسامی دشوار و دور از ذهنی دارند، کاملاً رابطه برقرار می‏کنیم. آن‏ها را از کودکی و «خامی»‏شان تا زمان حال، می‏شناسیم و حتّی پس از پایان رمان نیز نمی‏توانیم قضاوتی قطعی بر ایشان داشته باشیم.

3.  در خلال مطالعه، شک می‏کنیم که شاید نویسنده اصلاً رمان ننوشته، بل‏که عقاید خود را در قالب یک رمان بیان کرده است. هر جا که لازم بوده، به راحتی داستان را رها کرده و از زبان قهرمان‏های داستان، نظریاتش را بیان نموده و حتّی آن‏ها را به بحث گذاشته است.

برای نیل به این منظور، از داستان‏های بی‏ربط و شخصیت‏های بی‏اثر، به خوبی استفاده شده است. سیاهی‏لشکرهایی که اگر نبودند هم داستان پیش می‏رفت؛ امّا در همین حال، نقش‏هایی حیاتی را در روند ماجرا بر عهده دارند.

ما اهمیت پرستش موجودی برتر (مثلاً پروردگار)، رد نظریات سوسیالیسم، بحث‏هایی راجع به نظام طبقاتی و اجتماعی روسیه و هویت ملیت روس، بحث‏هایی روانشناسانه درباره‏ی رفتارهای انسان، بحث‏هایی جامعه‏شناسانه در مورد شرافت و نیکوکاری را، همه و همه، در خلال داستان، و بی آن که منافاتی با آن داشته باشد، از زبان شخصیت‏های داستان و از تفکر نویسنده، مطالعه می‏کنیم.

 

«اصلاً این که به نوشتن پرداخته‏ام، شاید خطا باشد. آن‏چه در درون آدم می‏ماند، بی‏نهایت بیش‏تر از آن چیزی است که به صورت کلمات بیرون می‏آید. اندیشه‏ی شما، ولو شیطانی، وقتی در ذهنتان باقی است، عمیق‏تر است. وقتی به قالب کلمانت درمی‏آید، بی‏معناتر و پست‏تر می‏شود. یک بار ورسیلوف به من گفت که عکس این قضیه، فقط در مورد آدم‏های نفرت‏انگیز صدق می‏کند. به آسانی دروغ می‏گویند. برایشان ساده است. امّا من می‏کوشم کل حقیقت را بنویسم، و این بسیار دشوار است»

 

*   *   *

(متن کامل کتاب را به حجم ۴ مگابايت از اينجا دريافت کنيد.)


کلمات کلیدی:
 
شکست يک اسطوره...
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤ 

 

اين مطلب از بيخ دچار خودسانسوری شد. ببخشيد!

 

« پيام اضطراری »

دوستان و دشمنان و بقيه‌ی افراد گرامی. اين‌جانب امروز (دوم مهرماه) سوار بر کشتی خواهم شد و تا مدتی نه می‌توانم اين وبلاگ را به‌روز کنم و نه می‌توانم به پيام‌های شما پاسخی دهم. اميدوارم بنده را ببخشيد.


کلمات کلیدی:
 
و إنّک لعلی خلق عظيم ...
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٤ 

به نام حق و سلام!

پرومته ربالنوع بسیار مشهوری است در دنیا. ابتدا یونانیان ساختند، بعد به روم، و سپس به تمام دنیا رفت. پرومته خدایی از خدایان یونانی است و سرشار از همه چیز، زیبایی، قدرت، خوبی، محبوبیت، در عالم خدایان زندگی می‏کند، از همه چیز برخوردار است و به هیچ کسی و هیچ کاری نیاز ندارد. امّا دست به عملی میزند که مظهر فداکاری و شورانگیزی است و آن این که علیه خودش، علیه مقامش، و علیه همهی همکارانش، خدایان دیگر، و علیه دنیایی که در آن‏جا خوشبخت و سیر و پر و سیراب زندگی میکرده، قیام می‏کند به خاطر انسان، انسانی که در روی زمین تاریک و سرد زندگی می‏کند و رنج میبرد، و نیاز به آتش و روشنایی دارد، امّا نیست.

پرومته آتش را از سرزمین خدایان میرباید و پنهانی به انسان میدهد. انسان با آتش گرم می‏شود و زندگیاش روشنایی میگیرد و شب بر روز اضافه می‏شود و ....

و چه خدمتی بزرگتر از هدیهی آتش به انسانی که در ظلمت و یخ زندگی می‏کند. خدایان در خشم میشوند. (سرنوشتی که مسلّماً خود پرومته پیشبینی میکرده) اسیرش میکنند و در میان بلندیهای ظلمانی و خلوت و بیکس قفقاز به زنجیر میکشند، و بعد کرکسی وحشتناک را که منقاری بزرگ و تیز و چوبین دارد، مأمور میکنند تا منقارش را در جگر او فرو کند و جگرش را ذره ذره، تکه تکه، بکند و بخورد و بعد از آن که جگر پرومته خورده شد، و پرومته این رنج شدید دائم را تحمل کرد، کرکس پرواز کوچکی می‏کند، و در این فاصله جگر مجدّداً روییده می‏شود، و باز کرکس مشغول خوردن جگر وی می‏شود.

از همان روز که پرومته آتش را علیرغم ارادهی خدایان (که خودش هم جزء آنان بود) به انسان هدیه می‏کند، و چنین فداکاری بزرگی انجام می‏دهد، در کوههای قفقاز، تنها، با کرکسی همنشین است و در زنجیر، و دائماً، کرکس جگر او را تکه تکه میخورد و جگر دوباره میروید. و این سرنوشت پرومته است.

 

ای پيام‌آور دين من!

ای کسی که اسطوره‌ی نمادين و ساختگی «پرومته» تنها يکی از ابعاد شخصيت حقيقی و تاريخی توست!

مسؤوليت‌ات را تبريک می‌گويم. ای کاش که تو هم ايمان مرا تبريک بگويی!

 

اشاره: قسمت‌های سبز رنگ، روايت شده است از کتاب «علي، حقيقتی بر گونه‌ی اساطير» به قلم شهيد دکتر علی شريعتی. متن کامل اين کتاب در کتابخانه فخيمه موجود است.


کلمات کلیدی:
 
کتابخانه بهتر خواهد شد!
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٤ 

به نام نامی حق و سلام به خوانندگان اين متن!

يکی از دوستان از من پرسيد «پس کی می‌روی دريا ملت از دست وبا راحت شوند؟!»

بهش گفتم «هر موقع خيالم از جانب کابينه راحت شد و مطمئن شدم که ملت سرگرمی‌هايی بهتر از وبا دارند!»

حالا ديگر خيالم راحت شد. چون روشن‌فکر فرهيخته، آقای حسين صفار هرندي، با قدرت و جلال و کبکبه‌ی هر چه تمام‌تر وارد عرصه‌ی فرهنگ شد و از همان ابتدا گربه را دم حجله مرحوم کرد و مشت محکمی زد به دهان من و همه‌ی کسانی که با انديشه‌ی واهی خود خيال می‌کردند ديگر می‌توانند حتی کتاب‌های احمد کسروی را هم اگر دلشان خواست از کتاب‌فروشی‌ها تهيه کنند. همين هشت نه سال پيش بود که کتاب‌های هدايت و بهرنگی و شاملو و حتی آل احمد و دکتر شريعتی ممنوع بودند. فکر کنم داريم به آن روزهای خوش و خرم بازمی‌گرديم. همچنين است عرصه‌ی موسيقی و نشريات و اينترنت.

بگذريم ...

* * *

از دوستانی که به کتابخانه سر می‌زنند و شاهد مشکلاتی در دريافت کتاب‌ها هستند، معذرت می‌خواهم. عرض کنم که اين کتاب‌هايی که در واپسين پست معرفی شدند، همگی آماده هستند. ولی روی سايت گذاشته نشدند. من مجبورم کتاب‌ها را در گروه ياهو، يا سايت ShareMations بگذارم. و اين دو مکان، به هر حال محدوديت‌هايی دارند. از جمله اين که اولی در بعضی ISPها فيلتر است و دومی نياز به وارد شدن و ثبت نام کردن در گروه دارد و خيلی‌ها همين که می‌بينند اسم و کلمه‌ی عبور خواسته شد، فکر می‌کنند خالی‌بنديه و پا پس می‌کشند. 

اگر مکان بهتری سراغ داريد، به من هم نشان بدهيد. عجالتاْ در اين مدت باقی‌مانده که منتظر پيدا شدن يک کشتی هستم که دلش بخواهد من را سوار کند و هنوز در خانه تلپ هستم، اگر کتابی خواستيد به من پيغام برقی بدهيد تا به همان صورت برقی برايتان ارسال کنم.

دو پاراگراف فوق الان ديگر (ارديبهشت ۸۵) اهليت ندارند. سايت من با تمام قوا در خدمت شماست.

راستی نگفتم که از چهارشنبه‌ی هفته‌ی پيش (دوم شهريور ماه) رسماْ به کسوت مهندسان کشتی‌رانی درآمدم. تبريک عرض می‌کنيد. نه؟!

*‌ * *

ديگر اين که روند احساس‌زدايی از زندگی را که چندی پيش آغاز کردم و تعدادی از دوستان (يا به عبارت بهتر: نزديکان) خود را از دست دادم و دوستان جديدی پيدا کردم، اين روزها دارد نتيجه‌هايی می‌دهد. شکر خدا که ظاهر موفيت‌آميزی دارد. به هر حال بين عقل و احساسات بايد يکی را انتخاب کرد و هزار و يک پيچ و خم در اين انتخاب وجود دارد.

البته يادآوری می‌کنم که دوباره فکر کردن به مسائلی نظير تعليمات مولانا و ... نه تنها اعتقاد من را به آنها سست نکرد، بلکه چيزهای جديدتری در آنها يافتم. قرار نيست من اين‌جا از خودم تعريف کنم. اين چند خط را هم همين طوری نوشتم. جدی نگيريد لطفاْ. من و امثال من از قافله عقبيم و حالا حالاها بايد مطالعه کنيم و مطالعه کنيم و مطالعه کنيم تا مغزمان مواد اوليه‌ی لازم برای تفکر را داشته باشد. حالا خيلی زود است که فلسفه ببافيم و راه زندگی برای خودمان تعيين کنيم و ديگران را موعظه نماييم!

*‌ * *

لينک زير دعوت‌نامه‌ای است برای عضويت در بزرگ‌ترين اجتماع مجازی ايرانيان واقع در سايت Cloob.com که مصداق جمله‌ی «هر روز، بهتر از ديروز» پيش می‌رود و پيشرفت می‌کند.

*‌ * *

کتابخانه بهتر خواهد شد. قول می‌دهم.

شب خوش ....

 


کلمات کلیدی:
 
و اين‌گونه بود که کابينه‌ی غير حذبی اختراع شد...
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤ 

ضمن تبريک به مناسبت ولادت امير مومنان، و سلام به هر کسی که اين متن را بخواند...

 حسین صفار هرندي، سردبير سابق روزنامه کيهان
     

تصوير سمت چپ، آقای احمدی نژاد را در حالی نشان می‌دهد که حسابی خود را برای رياست جمهوری آماده می‌کند.

تصوير سمت راست، مربوط است به آقای حسين صفار هرندي، سردبير سابق روزنامه‌کيهان و وزير پيشنهادی آقای احمدی‌نژاد در امر فرهنگ و ارشاد اسلامی. ايشان هم خود را برای اين دوره آمده می‌کند. ظاهراْ که افکار طنزآلودی در سر دارد!

 محمود احمدی نژاد

خداوند کمتر از يک هفته فرصت دارد تا هر چه سريع‌تر رحمی به حال اوضاع نشر کتاب و مطبوعات و موسيقی و اينترنت و ساير موارد فرهنگی و نافرهنگی اين مردم در سال‌های آينده بکند!

نازنينا! نظری کن! منم اين خسته‌ی راهت....

شرر افکنده به جانم، صنما بر ده نگاهی!

 

بگذريم....

کتاب‌های زير به کتابخانه‌ی فخيمه اضافه گشته‌اند:

۱. خدمات متقابل اسلام و ايران (استاد مرتضی مطهری)

۲. محاکمه و دفاع دکتر محمد مصدق (در واقع بيانات دکتر مصدق در رد صلاحيت دادگاه نظامی)

۳. خاطرات همفر، جاسوس انگليسی در ممالک اسلامی (کتابی سراسر ساختگی! به قول معروف انتشار کتاب خاطرات يک جاسوس، آخرين ماموريت آن جاسوس است. به هر حال خواندنش خالی از لطف نيست.)

و همچنين «روش برداشت از قرآن» نوشته دکتر شريعتی که به زودی در کتابخانه قرار خواهد گرفت.

 


کلمات کلیدی:
 
چند خبر نامهم!
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤ 

به نام حضرت حق و سلام به هر آنکس که اين صفحه را بخواند.

خبر اول: سه کتاب به مجموعه کتب کتابخانه متبرکه اضافه گرديد:

۱. «خاطرات سفر با موتورسيکلت» نوشته ارنستو چه گوارا که پيش‌تر وعده آن را داده بودم.

۲. «سفر به ولايت عزرائيل» (يا همان اسرائيل) نوشته جلال آل احمد.

۳. «حافظ چه می‌گويد» نوشته احمد کسروی شامل مقاديری بد و بيراه به حضرت حافظ و حضرات حافظ دوستان. به اضافه نقدی که اين جانب ضميمه متن اصلی آن کتاب کردم و همه را با هم به صورت PDF درآوردم.

خبر دوم: از اين پس بيشتر به کتابهای مذهبی به خصوص در مورد مذهب شيعه خواهم پرداخت. زيرا به هر کتابخانه مجازی که سر زدم انباشته بود از کتبی که توهين به ائمه اطهار روا داشته بودند. يک راه مقابله اين است که بگوييم ای مرگ بر اين آدمها و مرگ بر اين سايتها و همه بايد فيلتر شوند و اگر فيلتر نشوند بايد هک شوند. راه دوم اين است که ما هم دست به کار شويم و حداقل آمار منابع مثبت در اين زمينه را بالا بريم. فکر می‌کنم مسووليتی باشد که نميتوان از زيرش شانه خالی کرد.

خبر سوم: سه‌شنبه‌ای که گذشت در ميان هول و ولای شخص من و بيشتر هم دوره‌ای‌های من خبر قبولی جمع کثيری از ما در سازمان بنادر منتشر گشت و با موجی از شادی و خوشحالی همراه گرديد. اين جانب از همان لحظه منتقد پر و پا قرص برخی سنتهای مذموم ايرانی (نظير شيرينی دادن که قند خون همه ما را بالا ميبرد) شده‌ام.


کلمات کلیدی:
 
تفنن بيهوده ای به نام تفکر!
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤ 

احتمالاْ تجربه کرده‌ايد که زندگی و هم‌صحبتی با آدمی که مخالف شما فکر می‌کند خيلی سخت است. اما اميدوارم اين را تجربه نکنيد که زندگی يا هم‌صحبتی با آدمی که اصلاْ فکر نمی‌کند واقعاْ تحمل ناپذير است.

البته من نمی‌خواهم ادعا ‌کنم که متفکر و انديشمند هستم و به خودم افتخار کنم و از اين که بقيه مثل من نيستند تاسف بخورم!! فقط به اين يک مورد من باب مثال توجه کنيد:

يکی در اثبات تهی بودن و غير مردمی بودن انتخابات گفت: «اينها سی ميليون شناسنامه‌ی بی‌صاحب دارند که باهاشان صندوق‌ها را پر کنند.» حالا بيا و برايش توضيح بدهد که اگر کسی بخواهد تقلب کند نيازی به سی ميليون شناسنامه قلابی نيست. خيلی راحت‌تر می‌تواند اين کار را انجام بدهد.

درست سه بار اين موضوع  ساده را يادآوری کردم و او هر سه بار سری به علامت تأييد جنباند و افشاگری‌اش را با هيجان بيشتر برای جمع تعريف کرد.

به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون خانه آيی؟

به قمارخانه رفتم، همه پاک باز ديدم
چو به صومعه رسيدم، همه زاهد ريايی!

*          *          *          *          *

راستی کتاب «خاطرات سفر با موتورسيکلت» از ارنستو چه‌گوارا به زودی در کتابخانه سايت من قرار خواهد گرفت. اين هم يک قول ديگر روی همه قول‌هايی که در اين وبلاگ داده شد! مشخصات کامل کتاب (مترجم، ناشر و ...) را همان‌جا و همان‌ هنگام ملاحظه بفرماييد.

شب خوش.

تذکر
اين کتاب هم‌اکنون روی سايت قرار دارد. برای دريافت آن
اينجا کليک کنيد.
(هشت آبان ۸۵)


کلمات کلیدی:
 
تاسيس کتابخانه‌ای مجازی
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤ 

به نام خداوند و سلام به هر آن که اين نوشته را بخواند و لاغير!

در حدود چهار ماه است که کلمه ای به مندرجات اين وبلاگ اضافه نکرده ام. در اين مدت نه دچار ياس فلسفی بودم و نه مشکل روحانی داشتم و نه هيچ چيز ديگر. تنها مشکل اين بود که مطلبی برای نوشتن نداشتم و لزوم اين کار را حس نميکردم. صاحبان عقل اين جور وقت‌ها می‌گويند که ما نمی‌خواستيم محتوا را فدای کميت کنيم. اما در مورد من اين هم نبوده. فقط ننوشتم چون چيزی نبوده که بنويسم.

اگر به بايگانی نوشته‌های اين وبلاگ نظری بيافکنيد مشاهده خواهيد کرد که به عنوان مثال از آذر ماه سال ۸۲ تا اسفند ماه سال ۸۳ تنها بيست پست نگاشته شده است. اين در حالی است که چند تا از پست ها حاوی مطالبی دنباله دار بود که ديگر پی‌اش گرفته نشد. با همين وضع نابسامان يکی از دوستان (آقا مهدی نگارنده‌ی وبلاگ حسام الدين سراج که متاسفانه ديگر قصد آپديت کردنش را ندارد.) گفته بود که به من حسودی‌اش ميشود که اين اندازه تند و تند آپديت ميکنم. (حالا نمی‌دانم طعنه زده بود يا واقعاْ اين گونه فکر ميکرد.)

چند ماهی است که سايت کلوب، به تبعيت از سايت مرحوم اورکات، جامعه‌ای مجازی از ايرانيان درست کرده که از چند جهت بهتر از سلف خودش است. يکی اينکه الفبای شيرين فارسی در آن رواج دارد. ديگر آن که فيلتر نيست و به خاطر نظارت دقيقی که بر محتوای آن وجود دارد بعيد است که فيلتر شود. (هرچند که اين نظارت می‌تواند در جای خود مشکل آفرين هم باشد.) از همه مهم‌تر آن که از علافی و الواتی فعلاْ در آن خبری نيست. ان شاء الله که در آينده هم خبری نباشد و هم‌چنان محيطی سالم باقی بماند.

اميدوارم درج پاراگراف فوق سبب انهدام سايت نشود. چون تجربه نشان داده است که نصب لينک در اين وبلاگ منجر به تعطيل يا تعليق شدن مرجع آن لينک می‌شود. از اين جمله می‌توان به سايت‌های «نيک‌آهنگ‌کوثر»، اورکات، «دکتر ناصري» و وبلاگهای «پررنگ»، «پويش ۶۴» و «حسام‌الدين‌سراج» اشاره کرد که يا به کلی تعطيل شدند يا ديگر آپديت نمی‌شوند. باور بفرماييد تقصير خودم نيست. باز شما اين شانس را داريد که در نبود آدم‌هايی مثل من زندگی کنيد. من که نمی‌توانم بدون خودم جايی بروم چه کنم؟

اگر قرار باشد هر انسانی يک شخصيت دوم حيوان‌گونه داشته باشد. شخصيت دوم من يقيناْ جغد خواهد بود. از شب زنده داری و روز خوابی گرفته تا شومی و نحوست!

× جان کلام از اين‌جا آغاز می‌گردد. ×

از اين خضعبلات و توجيهات که بگذريم می‌رسيم به بحث شيرين کتاب و کتاب‌خوانی. در سايت خودم (اينک اينجا) صفحه ای را تاسيس کردم با عنوان «کتابخانه» و در آن بی‌خيال قانون کپی‌رايت متن کامل چند کتابی را که خودم خوانده بودم و حالش را برده بودم گذاشتم. گفتم اين روزها که امتحانات را داده ام و اوقات دارد درست و حسابی به بطالت می‌گذرد. بگذار کاری کنم که دو زار عاقبت به خيری داشته باشد و تاسيس اين کتابخانه بسيار کوچک در همين راستا بود. البته اين کار احتمالاْ نفرين ناشران و نويسندگان را هم به دنبال خواهد داشت.

چند نمونه از کتابهايی که هم‌اکنون در دست‌رس هستند عبارتند از:

× جان کلام در اين‌جا به پايان می‌رسد. ×

نتيجه انتخابات مقبول من که نيافتاد. ان‌شاءالله که مقبول شما افتاده باشد. اميدوارم اين نتيجه سبب رکود و انجماد مجدد بازار کتاب و موسيقی و نشريات و روابط بين‌الملل و غيره نگردد.


کلمات کلیدی:
 
نگاهی به سنتهای بزرگداشت عاشورا پيش از ظهور صفويان
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳ 
به نام حق و سلام.
 
اول از هر چيز بگويم که من به شدت مشغول درس خواندن هستم برای امتحانات شايستگی که از فردا (چهارم اسفند) آغاز ميشود. نميخواهد دعا کنيد که قبول شوم. فقط دعا کنيد که ديگران قبول نشوند. خودم بلدم چی کار کنم!
 
دوم اينکه آقای دکتر ناصری کتابی در دست تاليف دارند با عنوان «خدا در علم» که به صورت رايگان در سايتشان قرار داده اند. مطالعه اش خالی از لطف نيست. 
 
بنیاد علمی دکتر ناصری
 
سوم اينکه ايام عزاداری است و از آنجا که اين عزاداريها شديدا با خرافات آلوده شده اند و از ترويج آنها بيزارم و از طرف ديگر چندان قدرت تشخيص راست و دروغ در اين زمينه را ندارم ترجيح دادم که چيزی ننويسم. مگر کسی گفته که چون وبلاگ داری حتما بايد بنويسی؟
اما بعد نميدانم چی شد که ترجيح دادم بنويسم و مطلبی که در اينجا مشاهده ميفرماييد به ذهنم خطور کرد و نوشتم! البته اين مطلب همزمان به ذهن آقای سيد مقداد روحانی هم رسيده بود که در روزنامه شرق، شماره ۴۱۸، صفحه جمعه ۳ به چاپ رسيده است.
 
و اما مطلب:
 
نگاهی به سنتهای بزرگداشت عاشورا پيش از ظهور صفويان
 
اين نوشته بر آن است كه شواهدى مختصر از تاريخ را درباره اقامه عزادارى ماه محرم پيش از روى كار آمدن صفويان به عنوان يك دولت مستقل شيعى ارائه دهد:
 
الف) دوران حكومت آل بويه (۳۲۲ - ۴۴۷ هـ . ق):
در سال هاى حكمفرمايى خاندان بويه، به سبب تمايل زياد ايشان به مذهب شيعه، اجراى مراسم مذهبى شيعى شكلى آشكار به خود گرفت. از جمله نخستين بار در عاشوراى سال ۳۵۲ هجرى قمرى به دستور معزالدوله بويهى مردم گردهم آمدند و اظهار حزن كردند. بازارها را بستند و خريد و فروش را موقوف كردند، ذبح گوسفند ممنوع شد، هريسه پخته نشد و مردم  آب ننوشيدند. در بازارها خيمه برپا كردند و بر آنها پلاس آويختند. زنان به سر و روى خود زدند و بر امام سوم شيعيان ندبه كردند. يك سال پيش از آن يعنى به سال ۳۵۱ هجرى قمرى، مردم بر ديوارهاى مسجدهاى بغداد شعارهايى مبنى بر لعن معاويه نوشتند. معزالدوله از اين كار منع نكرد و پس از آنكه اطلاع يافت مردم، خود به محو آن شعارها اقدام كرده اند، دستور داد لعن معاويه آشكار شود. به گفته ابن اثير، شعارهاى مزبور به دستور معزالدوله شد و خليفه عباسى هم قدرت جلوگيرى نداشت. از سال ۳۵۲ هجرى قمرى تا اواخر حكومت آل بويه در بيشتر سال ها كم و بيش مراسم عاشورا برپا مى شد و در صورت تقارن آن با عيد نوروز يا جشن مهرگان، انجام آن سنت ها يك روز به عقب مى افتاد.
 
ب) عزادارى اهل سنت در قرن ششم هجرى:
نگاه اين قسمت به سنت عزادارى ماه محرم از دريچه كتاب «بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح البروافض» نوشته عالمى شيعى مذهب به نام «عبدالجليل قزوينى رازى» است كه تاليف آن را در سال ۵۵۹ هجرى قمرى به پايان رسانده است. وى اين كتاب را كه به «نقض» معروف است، در رد كتابى ضد شيعى به نام «بعض فضائح الروافض» نگاشته و در آن در نقش يك شيعه معتدل به دفاع از تشيع پرداخته است. نويسنده در بخشى از كتاب در پاسخ به عالم سنى مذهب كه آداب و سنن شيعى را مبنى بر «اظهار جزع و فزع در روز عاشورا»، «اقامت رسم تعزيت»، «قصه گويى بر منابر»، «جامه چاك كردن عوام»، «روى خراشيدن و مويه كردن زنان» و... بر طريق تشنيع ياد كرده، شواهدى را از وجود اين گونه بزرگداشت ها در ميان اهل سنت مى آورد و مى نويسد: «...اولاً معلوم همه جهانيان است كه بزرگان و معتبران ائمه فريقين از اصحاب امام مقدم بوحنيفه و امام مكرم شافعى و علما و فقها طوايف خلفاً عن سلف اين سنت را رعايت كرده اند و اين طريقت نگاه داشته، اولاً خود شافعى كه اصل است و مذهب بدو منسوب است بيرون از مناقب؛ او را در حسين و شهداى كربلا مراثى بسيار است... و مراثى شهداى كربلا كه اصحاب بوحنيفه و شافعى را هست بى عدد و بى نهايت است. پس اگر عيب است اولى بر بوحنيفه است و بر شافعى و بر اصحاب ايشان؛ آنگه بر ما. آنگه چون فروتر آيى معلوم است كه خواجه بومنصور ماشاده به اصفهان كه در مذهب سنت در عهد خود مقتدا بوده است. هر سال اين روز، اين تعزيت به آشوب و نوحه و غريو داشته اند... و آنگه بغداد كه مدينه السلام و مقر دارالخلافه است، خواجه على غزنوى حنيفى، دانند كه اين تعزيت چگونه داشتى! تا به حدى كه به روز عاشورا در لعنت سفيانيان مبالغتى مى كرد...
 
ج) عزادارى اهل سنت در خراسان پيش از برآمدن صفويان:
طى دو قرن پيش از روى كار آمدن صفويان (قرن هاى هشتم و نهم هجرى) در خراسان كه مركزى براى سنيان و شيعيان بوده در ايام عاشورا مراسم عزادارى برپا مى شده است. از آنجا كه اين مراسم حتى در هرات نيز رايج بوده، مى توان گفت كه علاوه بر شيعيان، اهل سنت نيز به اين سنت ها توجه داشته اند. كتابى با نام «نورالائمه» كه ترجمه گونه اى از مقتل خوارزمى حنفى (۵۶۸ -۴۸۴هـ.ق) بوده در آن زمان رواج زيادى داشته و مورد استفاده مردم آن نواحى قرار مى گرفته است. ملاحسين كاشفى نيز كه در هرات او را به تشيع متهم مى كردند و در سبزوار نيز او را سنى قلمداد مى كردند، در سال هاى نزديك به آغاز حكومت صفوى كتاب معروف «روضه الشهدا» را نگاشت تا متنى را براى مجالس عزادارى آماده كرده باشد. استفاده از اين كتاب در دوران صفويه در ميان شيعيان ايران و اهل سنت اطراف ايران رواج داشته و حتى در سال ۱۳۲۹ هجرى شمسى يك شاعر كرد فارسى زبان عراقى كه سنى مذهب بوده آن را در قالب شعر به فارسى درآورده و «داستان سوزناك كربلا» نام نهاده است.
 

اين را هم خودم اضافه کنم که اين کتاب اخير (روضه الشهدا) همان کتابی است که بيشتر روايات خرافه مداحی های زمان ما هم با استناد آگاهانه يا ناآگاهانه به اين کتاب انجام ميگيرد.

جناب استاد مطهری در کتاب «دروغهای عاشورا» ضمن بيان اين مطلب، ميافزايد: اين کتاب چون به زبان فارسی نگاشته شده بود، توانست به راحتی جای خود را در ميان مردم عامی ايران که غالبا از زبان عربی بی اطلاع بودند و به مقتلهای مستند دسترسی نداشتند باز کند و اين جايگاه را تا به امروز حفظ نمايد.



کلمات کلیدی:
 
حسام الدين سراج و چند مطلب بی ربط ديگر
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳ 

با سلام.

 

بعد از این همه وقت ننوشتن، چند مورد بی ربط به هم به ذهنم رسید که بد نیست اینجا بنویسم.

 

پيش از اول:

ويرايشگر قالب پرشين بلاگ ظاهرا دچار مشکل شده است. از دوستانی که لينکشان اينجا بوده و حالا نيست معذرت ميخواهم. ان شاء الله به زودی مشکل رفع خواهد شد.

 

اول:

شب یلدا مبارک. اگرچه این سنت زیبا از قدیم الایام در خانواده ما زیاد جدی گرفته نمیشده و نمیشود.

 

دوم:

کنسرت جناب حسام الدین سراج قرار است در روزهای 17 و 18 دی ماه در کرج برگزار شود. خوش به حال کسانی که هستند و میتوانند بروند و این کار را هم میکنند. من هم دلم را به جمع کردن خبر درباره اش خوش میکنم.

شایع شده بود که این کنسرت قرار است به صورت خصوصی برگزار شود و فروش عمومی بلیت نخواهد داشت. من اولش باور کردم. ولی شما باور نکنید. این هم پوسترش:

 

 

سوم:

حالا که صحبت از حسام الدین سراج شد این را هم بگویم که چند ماه پیش یکی پرسید که نظرم درباره آلبوم «لیلی و مجنون» و «خسرو و شیرین» سراج چیست. من در شرایطی که ادعایم میشد تمام آثار این هنرمند را چندین و چند بار گوش کردم و خلاصه آمار دستم است، اسم این اثر هم به گوشم نخورده بود.

خلاصه کاشف به عمل آمد که انتشارات سروش سالها پیش قصد انتشار این اثر را داشته و بعد پشیمان شده و الان توی بازار نیست. کمی بعد آدرس یک نفر را گرفتم که او میتوانست نوار را تهیه کند. بعد از کلی برو و بیا آخرش هم من مغازه این «یک نفر» را در حالت «باز» ندیدم.

فعلا در خماری شنیدن این اثر قرار دارم.

 

چهارم:

آخرین اثر آقای سراج «ماه نو» نام دارد که تقریبا از عید فطر به بازار آمد. علی رغم تعریفات و تمجیدات فراوانی که از این اثر شد من اصلا خوشم نیامد.

آقا مهدی عزیز، صاحب وبلاگ «استاد سید حسام الدین سراج» که لینکش همین بقل است، این آلبوم را دارای فضایی نسبتا شاد توصیف کرده است. به نظرم آلبوم عشق و مستی که چند ماه پیش به بازار عرضه شده بود فضایی به مراتب شادتر داشت. همین طور سایر کارهای اخیر آقای سراج (صرف نظر از  مجموعه «وداع».)

در مورد موسیقی اش حرفی نمیزنم چون دانش خودم را در آن حدی نمیبینم که از این منظر به نقد یک اثر بپردازم.

اینجانب آخرین کار استادانه سراج را همچنان «نازنین یار» میدانم.

اگرچه هنرمندانی چیره دست که اگر اشتباه نکنم همه آنها پیش تر هم با سراج همکاری داشته اند نوازندگی «ماه نو» را بر عهده دارند اما باز هم در یک نگاه کلی و مقایسه این اثر با «نازنین یار» و مقایسه زمانی که برای بیرون آمدن هر یک از این دو اثر به انتظار نشستیم، شاید بتوان دلیل این ضعف را در شتاب زدگی هنرمندان ارزیابی کرد.

 

صرف نظر از این ایرادهای محتوایی، مشکلات فنی فراوانی در نوار منتشر شده وجود دارد. به عنوان مثال صدای خواننده در مقایسه با صدای ساز بسیار بلند است. طوری که اگر صدای ضبط را کم کنی چیزی از موسیقی نمیشنوی و اگر زیاد کنی صدای خواننده اذیتت میکند.

متن ناقص و بی سر و تهی که برای داخل آلبوم برگزیده شده و جابجا چاپ شدن نام آثار، در این میان اشتباهات کوچکی هستند که به راحتی میتوان از آنها چشم پوشی کرد.

 

نمیخواهم بی انصافی کرده باشم. اما ما عادت کرده ایم کارهای سراج را در حد عالی ببینیم و شاید کاری که «خیلی خوب» باشد هم باعث شود آدمهایی مثل من شروع به اعتراض کنند.

 

پنجم:

همه در روزنامه خواندیم که فیلم کنسرت استاد شجریان و استاد علیزاده که سال گذشته در بم اجرا شد از اول دی ماه به بازار عرضه میشود و درآمدش قرار است صرف ساختمان باغ هنر بم شود.

 

ششم:

مقادیری وبلاگ بسیار خوب در اینترنت یافت شد که به زودی لینکشان در اطراف نصب خواهد شد. فعلا منتظر اجازه صاحبان محترمشان هستم. همین جا دوباره یادآوری میکنم که من از لینک دادن در مقابل لینک گرفتن متنفر هستم. لینکهایی که این بقل میبینید صرفا به این دلیل نصب شده اند که شخصا بیشتر مطالبشان را همراستا با نظرات خودم میبینم.

 

همین.

 

فعلا شب خوش.

 


کلمات کلیدی:
 
حراجی بدقولی !
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳ 

با سلام و عرض ادب به همه و همچنین معذرت خدمت کسانی که یک در ملیونیوم شانس منتظر باقی مطالب هستند و مشاهده کرده اند که من با پشتکار به بدقولی و بی نظمی خود در نوشتن ادامه میدهم.

همین ابتدا عرض کنم که اواخر آبان ماه آخرین ترم تحصیلی من تمام شد و به خاطره ها پیوست. البته دروسش را نمیشود به خاطره ها سپرد. چون اوایل اسفند ماه باید امتحان شایستگی بدهیم و همه شان به درد خواهند خورد.

با این اوصافی که عرض شد، شاید عنوان «دانشجوی سر راهی» دیگر مناسب این وبلاگ نباشد. حالا دو تا راه هست. یکی این که عبارت «دانشجو» را از رویش حذف کنم. یکی این که اسمی جدید پیدا کنم. یکی هم اینکه بگذارم اسم به صورت نمادین در جای خود باقی بماند. (شد سه تا که!)

راه حل سوم مزایایی در بر دارد. اول اینکه نیازی به تغییر عنوان وبلاگ نیست. دوم اینکه نیازی به تغییر لوگو نیست. سوم اینکه نیازی به تغییر قالب نیست. چهارم اینکه نیازی به زحمت دادن دوستان لینک دهنده و از آن بدتر لوگو گذارنده نیست. پنجم اینکه این حرکت پیامی در بر دارد. (خودم هنوز نمیدانم این پیام چیست.) در یک کلام راه حل سوم کاملا با آرمانهای من سازگار است و به احتمال قریب به یقین همین گزینه را انتخاب خواهم کرد. (آرمان من = انجام همه کارها با صرف کمترین مقدار انرژی ممکن)

 از این حرفها که بگذریم کاست جدیدی از جناب حسام الدین سراج از یکی دو هفته پیش وارد بازار شده به نام «ماه نو» که موسیقی اش کار خودش است و نوازنده تارش آقای شهرام میرجلالی است و نوازنده دفش آقای مسعود حبیبی. انتظار من به عنوان یک شنونده عام از این گروه خیلی بیشتر از این حرفها بود. این آقای سراج همان کسی است که در همین سنوات اخیر کار بسیار زیبایی را به نام «نازنین یار» ارائه کرده بود. امیدوارم شاهد نزول در کیفیت کارهای این هنرمند نباشیم. تا نظر صاحب نظران موسیقی چه باشد.

 در وبلاگ آقا مهدی با عنوان «استاد حسام الدین سراج» که لوگو و لینکش در کنار صفحه است، مطلبی ارائه شده است با عنوان «علیرضا افتخاری و بریدن از ریشه های خود» که مطالعه اش برای من بسیار مایه گشایش خاطر شد.

 آخر سر هم تا یادم نرفته در راستای محکوم کردن استفاده از عنوان «خلیج عرب» به جای «خلیج فارس» و در جهت کمک به بمباران موفق سایت گوگل، لینک http://Arabian-Gulf.blogspot.com را در اینجا قرار میدهم. از دوستانی که سایت «خلیج عربی» کشور امارات را هک کردند هم تشکر میکنم.

 فعلا والسلام.


کلمات کلیدی:
 
نقدی بر مجله صاحب الزمان
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳ 

تصویر فوق، نمای روی جلد شماره دهم مجله «صاحب الزمان (ارواحنا فداه)» است که به مسؤولیت و سردبیری آقای «ابوالفضل سبزی» در چاپخانه «پاسدار اسلام» (قم) منتشر میشود.

از آنجا که «نقل مطالب مجله با ذکر مأخذ و حفظ اصل مطلب بلامانع است.» فرازهایی از مندرجات این نشریه را در اینجا منعکس میکنم تا خودتان قضاوت کنید.

پیشاپیش از محضر امام زمان (که خالصانه در انتظار ظهور ایشانیم) به خاطر کمک به نشر این مطالب معذرت میخواهم.

 

v      صفحه 3 به اخبار روز ظهور اختصاص یافته است. نویسنده، مطالب مندرج در روزنامه ها در فردای روز ظهور امام زمان را به ترتیب زیر حدس زده است. (به درج قسمتهایی از این صفحه اکتفا کردم.)

 

o        «فردا مقام معظم رهبری (مدظله العالی) در قم با حجت ابن الحسن (ارواحنا فداه) بیعت میکند. امام زمان ارواحنا فداه با درود به روان پاک امام راخل و شهدای انقلاب اسلامی، از زحمات مقام معظم رهبری تشکر کردند. ...»

o        «مقام معظم رهبری پیغام دادند: ما با جان و دل مطیع امر مولای خویش هستیم. همه برای استقبال از امام زمان خود آماده باشند. آرامش خود را حفظ کنید و با وحدت و یکپارچگی به یاری امام عصر علیه السلام بشتابید. تمام دستگاه ها باید آماده خدمت باشند.»

o        «روزنامه جمهوری اسلامی نوشت: رهبر جمهوری اسلامی جهان آمد.»

o        «همشهری نوشت: به ندبه خوانان بگویید دیگر ندبه نخوانند که فریادرس بیچارگان و درماندگان آمد. فردا مدارس و ادارات سراسر کشور به مناسبت عید ظهور تعطیل است. کتاب علی به عنوان کتاب رسمی مدارس سراسر دنیا معرفی شد. اخبار جدید حاکی از آن است که حضرت عیسی ابن مریم (ع) در مکه به امام زمان (ع) اقتدا کرده است.»

o        «روزنامه واشنگتن پست نوشت:.... از آمریکا هم خبر میرسد که مردم به خیابانها ریخته و با ندای «لبیک یا مسیح» از ظهور حضرت پرس و جو میکنند. ...»

o        «فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعلام کرد: تمام نیروها اعم از سپاه و بسیج و ارتش و نیروهای انتظامی سراسر کشور آماده دفاع از مقام معظم امامت و ولایت هستند.»

o        «عربستان سعودی به نام «حجت ابن الحسن» سکه زد.»

v      صفحه 5 با عنوان «آب حیات» به گزیده ای از سخنان آیت الله ابطحی (که بعدا مفصل از ایشان خواهم گفت) اختصاص دارد. به عنوان نمونه:

o        «کوشش کنید با پیروی بدون چون و چرا از ولی فقیه، برای زمان ظهور حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) تمرین فرمانبرداری کنید.»

v      صفحه 6 با عنوان «شهداء و امام زمان» به معرفی «شهید عاشق: حجت الاسلام و المسلمین شیخ احمد کافی خراسانی» اختصاص دارد. امیدوارم آقای کافی ( همین شهید عاشق!) معرف حضورتان باشد و بیانات جناب استاد مطهری را درباره این موجود انسانی به یاد داشته باشید.

(به علت مصادفت با افطار بقیه اش را بعدا مینویسم. التماس دعا.)


کلمات کلیدی:
 
پذيرش دانشجوی بورسيه
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۳ 

سلام به همه میهمانان ثابت و متغیر این وبلاگ.

زیاد عرضی ندارم. فقط این مطلب کوچک را داشته باشید:

آگهی پذیرش دانشجوی بورسیه شرکت کشتیرانی جمهوری اسلامی ایران در روزنامه ایران، مورخ سه شنبه ، 24 شهریور 1383 منتشر شد.

توضیح اگر بخواهید در این وبلاگ زیاد میشود پیدا کرد. اما برای آنها که حوصله گشتن ندارند خیلی خلاصه عرض کنم که کشتیرانی جمهوری اسلامی ایران، نهادی غیر نظامی و متعلق به وزارت بازرگانی است.

شغل نهایی اینگونه دانشجویان بورسیه، دریانوردی خواهد بود و محل کار آنان پس از طی مدت تحصیل روی کشتیهای ناوگان و در سراسر آبهای آزاد (البته به جز آمریکا و فلسطین اشغالی) میباشد.

اگر بیشتر میخواهید بدانید همین وبلاگ را کمی زیر و رو کنید. یا به سایت رسمی کشتیرانی (کلیک کنید) سری بزنید و یا از سایت سازمان جهانی دریانوردی(کلیک کنید) که ایران هم در آن عضویت دارد دیدن کنید.

ماه رجبتان ان شاء الله که مبارک بود. ماه شعبانتان هم مبارک باشد. فعلا ...

ضمنا

با خبر شدم که هم‌دوره‌ای‌های غيور ما که هم‌اکنون در کشتی «ايران بقايي» سفر ميکنند در مسابقات فوتبال دريانوردان که در انتورپ بلژيک برگزار ميشود (که ما هم شرکت کرديم و آخرم شديم) شرکت کردند و به مقام اول دست يافتند.

آن هم با دريانوردان چه کشورهايی! سرسبدشان برزيل است.

خب. اين هم مبارک باشد. خوش به حالشون.


کلمات کلیدی: