پردهی اوّل
کسی دور و برت نیست.
احساس تنهایی میکنی.
تنها هستی.
خیال میکنی شکه باید ناراحت باشی.
کمکم احساس ناراحتی میکنی.
واقعاً ناراحت میشوی.
به دور و برت نگاه میکنی.
چرا کسی آنطرفها نیست؟
چرا تو باید تنها باشی و ناراحت؟
به تکاپو میافتی.
برای رهایی از این تنهایی باید کاری کنی.
فریاد میکشی.
پردهی سوم
چهاردست و پا و به سرعت روی زمین میخزی.
به زحمت خودت را میرهانی.
خوب که دور میشوی، از روی زمین بلند میشوی.
دست و پا و بدنت خاکآلودند.
از خستگی و ترس نفس نفس میزنی.
به پشت سرت نگاه میکنی.
همه را جا گذاشتی و فرار کردی.
حالا باز هم کسی دور و برت نیست.
باز هم احساس تنهایی میکنی.
و باز هم تنها هستی.
امّا این بار تنهاییات را با زور و تلاش به دست آوردی.
به زحمت از دست همه گریختهای تا تنها باشی.
آیا ارزشش را داشت؟
تو که از اوّلش تنها بودی.
بله، ارزشش را داشت.
حالا تو خیلی چیزها یاد گرفتهای.
به بیابان اطرافت نگاه میکنی.
خالی و برهوت.
در پوست بدنت نمیگنجی.
دلت میخواهد از خوشی فریاد بزنی.
امّا جلوی خودت را میگیری.
ممکن است صدایت را بشنوند و به طرفت بیایند.
با وحشت، فکر فریاد را از ذهنت دور میکنی.
نباید اجازه بدهی کسی بهت نزدیک شود.
آنها میخواهند با خندهها و جشنها و موسیقیهایشان تنهاییات را از تو بگیرند.
آنها میخواهند به دیوارهای تو نفوذ کنند.
آنها میخواهند هر آنچه را که به زحمت ساختهای، ویران کنند.
هر تنابندهای که از نزدیکیات رد میشود، تو را میترساند.
مبادا بفهمند که از تنهاییات خوشحالی.
پردهی چهارم
یاد گرفتهای که چهطور با همه باشی.
یاد گرفتهای که وقتی آنها میخندند، تو هم لبخند بزنی.
و یاد گرفتهای که چهطور تنهاییات را حفظ کنی.
وقتی از کنار کسانی میگذری که تنها هستند و از تنهایی مینالند، غصه میخوری.
دلت میخواهد پردهی نانوشتهی دوم را برایشان تعریف کنی.
دلت میخواهد آنچه را به دست آوردهای با آنها قسمت کنی.
امّا نه.
آنها خودشان باید زمین بخورند و در گرد و خاک بغلتند تا یاد بگیرند.
پردهی دوم چیزی جز زمین خوردن و شکست و ناامیدی نیست.
پردهی دوم، چیزی جز تجربه نیست.
از اینها گذشته، تو نمیتوانی کمکی کنی. چون برای تنهاییات خطرناک است.
با اندوه از کنارشان میگذری.
وقتی از تنهاییشان مینالند، با صبر گوش میکنی.
و از تنهایی خودت دم نمیزنی.
تو تنها هستی.
پردهی پنجم
.........
.........
.........