يادداشتی بر «جوان خام»، اثر فيودور داستايفسکی
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤ 

به نام پروردگار .... و پس از مدت‌ها سلام!

عرض کنم که اينجانب اوايل بهمن ماه، بعد از چهار ماه و هفت روز، از کشتی پياده شدم و از آن زمان تاکنون، در بيت شريفه به سر می‌برم. اگر بعضی از خوانندگان فکر می‌کنند که چرا در اين همه مدت، سری به اين مکان نزده‌ام، بايد بگويم که سخت در اشتباه هستند. برای اين که من حداقل هفته‌ای يک بار سر می‌زدم، اما چيزی به مطالب اضافه نمی‌کردم. دليلش هم نه يأس فلسفی بود و نه سرخوردگی احساسی. صرفاْ مطلبی ننوشتم،‌ چون سوژه‌ای برای نوشتن نداشتم و دليلی نداشت که زور بزنم و چيزی از خودم بيرون بکشم.

به جای تمام اين مدتی که مطلبی به مطالب اين وبلاگ اضافه نکردم، تمام هم و غم خود را گذاشتم بر بهتر شدن کتابخانه‌ی شريفه. چون وقتی بعد از چهار ماه و هفت روز نامه‌هايم را نگاه کردم، ديدم سرشار از فحش و ناسزاست، به‌دليل ناکامی در دريافت کتاب‌ها!!!

اينک سايت گرداب (www.seapurse.com) در خدمت علاقه‌مندان به كتاب است. كتاب‌های خوبی هم به آن اضافه كردم كه به اين خاطر از بانی سايت (خودم) متشكر هستم. البته از آن جا كه اگر دست به طلا بزنم غيب می‌شود (و خوانندگان قديمی وبلاگ با مثال‌هايی از اين دست آشنا هستند)،‌ اين بار هم ميزبان سايت من تحت تحريم آمريكا قرار گرفت و فعلاً روزی سه بار از من معذرت می‌خواهد و من هم متقابلاً از شما معذرت می‌خواهم. به هر حال، لوگوی سايت مذكور، كه غير از كتابخانه حاوی آرشيو منظم و مرتبی از مطالب اين وبلاگ هم هست، در بالای صفحه‌ی اين وبلاگ نصب گرديده است و از نصب مجدد آن معذورم.

بسيار خوب؛ اين خضعبلات را ول كنيم و بپردازيم به اصل مطلب، يادداشتی درباره‌ی يك رمان خواندنی:

 

 

يادداشتی بر ‹جوان خام›، اثر فيودور داستايفسكی

(متن کامل کتاب را به حجم ۴ مگابايت از اينجا دريافت کنيد.)

*   *   *

 

«در رمان جوان خام، روحی معصوم در نظرم بود که احتمال وحشت‏ناک تباه‏شدن را حس کرده بود و به «تصادفی بودن» و بی‏اهمیت بودن خود نفرت می‏ورزید. نفرتش از روح هنوز پاکی برمی‏خاست که آگاهانه شرارت را در اندیشه‏هایش نگه می‏داشت و در قلبش می‏پروراند و در رؤیاهای ناآرام و پنهانی، امّا گستاخانه‏اش عذاب می‏کشید. بالطّبع همه‏چیز را به قدرتش، و به منطقش، و حتّی مهم‏تر، به خداوند مربوط می‏کرد. این‏ها همه از «نارسی» و «خامی» جامعه برمی‏خیزند.»

فیودور داستایفسکی

*

«در بعضی از افراد، یک استنتاج منطقی، گاهی به هیجان چنان نیرومندی استحاله می‏یابد که کل هستی را تسخیر می‏کند و گاهی برطرف کردن، یا تغییر دادن آن بسیار دشوار است. برای معالجه‏ی چنین افرادی، خود احساس باید تغییر کند که این تغییر هم فقط از طریق تعویض آن احساس با احساس دیگری، که به همان اندازه نیرومند باشد، امکان‏پذیر است. این کار همیشه دشوار است و در بسیاری از موارد ممکن هم نیست.»

واسین (از شخصيت‌های رمان)

 

*

«ناگهان به فکرم رسید که صرفاً از روی انگیزه‏ی درونی، هر چه طی این سال گذشته برایم پیش آمد، کلمه به کلمه روی کاغذ بیاوریم. چون به شدت تحت تأثیر این پیش‏آمدها قرار گرفته‏ام. فقط رویدادها را ثبت خواهم کرد و نهایت سعی را به خرج خواهم داد تا از هر گونه حاشیه‏پردازی، و به‏ویژه از ظرایف ادبی بپرهیزم.»

قهرمان داستان، با گفتن این جمله، داستان زندگی یک سال گذشته‏ی خود را شروع می‏کند و در خلال آن، روزگار کودکی خود و اندیشه‏های خود را نیز تشریح می‏کند. کم‏کم با پسری آشنا می‏شویم که اگرچه از خانواده‏ای نجیب‏زاده است، به جرم نامشروع بودن، در تمام کودکی خود مورد تحقیر قرار گرفته و نفرتی که در وجودش لانه کرده را به صورت حس انتقام‏جویی، حتّی در خودمان لمس می‏کنیم.

و اینک، پسر جوانی که سال‏های کودکی را به تازگی پشت سر گذاشته و کوله‏باری را از سردرگمی و نفرت روی دوش خود حمل می‏کند، ناگهان درمی‏یابد که مدرکی در اختیار دارد و به کمک آن، می‏تواند عنان اطرافیانش را هر گونه بخواهد در اختیار بگیرد؛ تیغی دو دم، که دست‏نیافتنی‏ترین اقوام اشرافی‏اش در مقابل او به زانو درمی‏آیند.

امّا او اندیشه‏ای نیز دارد و آن‏قدر خوب از پس تشریح آن برمی‏آید که به سرعت درمی‏یابیم با انتقام‏گیری، در تضاد است و باید ببینیم با آن سلاح مرگ‏بار چه خواهد کرد.

امّا چه چیز در این رمان، این‏گونه خوانندگانش را محو در خود می‏کند؟

1.  ما با داستانی چندلایه روبه‏رو هستیم. محور اصلی رمان، همان است که در بالا از نظر گذراندیم. امّا این تنها بخشی از رمان است. ما با داستان‏هایی موازی روبه‏رو هستیم که برخی در آینده با هم گره می‏خورند و برخی دیگر هیچ ارتباطی با هم پیدا نمی‏کنند؛ درست همان‏گونه که اغلب در زندگی می‏بینیم.

داستان نامه‏ی ننگینی که از کاترینا نیکولایونا به جا مانده و در اختیار «جوان خام» است، داستان پیوند نامشروع ورسیلوف و «مادر» (که منجر به ولادت راوی داستان گردید)، داستان عشق فرومانده‏ی ورسیلوف و کاترینا نیکولایونا، داستان عشق ناکام لیزا و پرنس سرگی، و داستان عشق عجیب‏وغریب آنا آندریونای جوان به پرنس پیر (که انگیزه‏ی آن را هرگز درنمی‏یابیم)، همه و همه در این زندگی جریان دارند و کم‏وبیش به «جوان خام»، یا به‏تر بگوییم، به «جوانيِ خام» مربوط می‏شوند.

2.  ما با شخصیت‏هایی چندبعدی روبه‏رو هستیم. تمایز بین چهره‏های مثبت و منفی در داستان، اگر نگوییم محال، لااقل بسیار دشوار است. صفات متضادی که در آنان می‏بینیم، با هنرمندی تمام در کنار هم چیده، و در مقابل دیدگان ما به نمایش گذاشته شده‏اند.

با شخصیت‏های رمان، اگرچه مانند تمام رمان‏های روسی اسامی دشوار و دور از ذهنی دارند، کاملاً رابطه برقرار می‏کنیم. آن‏ها را از کودکی و «خامی»‏شان تا زمان حال، می‏شناسیم و حتّی پس از پایان رمان نیز نمی‏توانیم قضاوتی قطعی بر ایشان داشته باشیم.

3.  در خلال مطالعه، شک می‏کنیم که شاید نویسنده اصلاً رمان ننوشته، بل‏که عقاید خود را در قالب یک رمان بیان کرده است. هر جا که لازم بوده، به راحتی داستان را رها کرده و از زبان قهرمان‏های داستان، نظریاتش را بیان نموده و حتّی آن‏ها را به بحث گذاشته است.

برای نیل به این منظور، از داستان‏های بی‏ربط و شخصیت‏های بی‏اثر، به خوبی استفاده شده است. سیاهی‏لشکرهایی که اگر نبودند هم داستان پیش می‏رفت؛ امّا در همین حال، نقش‏هایی حیاتی را در روند ماجرا بر عهده دارند.

ما اهمیت پرستش موجودی برتر (مثلاً پروردگار)، رد نظریات سوسیالیسم، بحث‏هایی راجع به نظام طبقاتی و اجتماعی روسیه و هویت ملیت روس، بحث‏هایی روانشناسانه درباره‏ی رفتارهای انسان، بحث‏هایی جامعه‏شناسانه در مورد شرافت و نیکوکاری را، همه و همه، در خلال داستان، و بی آن که منافاتی با آن داشته باشد، از زبان شخصیت‏های داستان و از تفکر نویسنده، مطالعه می‏کنیم.

 

«اصلاً این که به نوشتن پرداخته‏ام، شاید خطا باشد. آن‏چه در درون آدم می‏ماند، بی‏نهایت بیش‏تر از آن چیزی است که به صورت کلمات بیرون می‏آید. اندیشه‏ی شما، ولو شیطانی، وقتی در ذهنتان باقی است، عمیق‏تر است. وقتی به قالب کلمانت درمی‏آید، بی‏معناتر و پست‏تر می‏شود. یک بار ورسیلوف به من گفت که عکس این قضیه، فقط در مورد آدم‏های نفرت‏انگیز صدق می‏کند. به آسانی دروغ می‏گویند. برایشان ساده است. امّا من می‏کوشم کل حقیقت را بنویسم، و این بسیار دشوار است»

 

*   *   *

(متن کامل کتاب را به حجم ۴ مگابايت از اينجا دريافت کنيد.)


کلمات کلیدی: