آن‌چه که ما خواسته‌ايم!
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ 

و امروز و در این لحظه، درست همان لحظه‏ای است که باید نیایشی انجام شود و همان لحظه‏ای است که نمی‏دانیم چه باید بگوییم و چه‏گونه باید بگوییم و با چه رویی باید بگوییم و مگر ما همان نیستیم که گناهانی را با وقوفی که بر خطا بودنشان داریم و از هزار جنبه‏ی علمی و مذهبی و عقیدتی و روان‏شناسی و جامعه‏شناسی و تاریخی، به‏تر از هر کس دیگری می‏توانیم در ردّ آن‏ها سخن برانیم و بنویسیم، درست همان‏ها را انجام می‏دهیم و گاهی نگران می‏شویم که چرا حضوری نیست و حالی نیست که نیایشی انجام شود و اشکی درگیرد و اینک که حالی هست و حضوری هست و پس از نخستین روز رمضان و نخستین روزه‏یسال و در حالی که ساعاتی به غروب مانده است و در حالی که در تنهایی خودمان غوطه‏وریم، ناگهان، و بله، درست ناگهان، حالمان چنان دگرگون می‏شود که ادامه‏ای در کار نیست. در کتابی که می‏خوانیم، به جمله‏ای بر می‏خوریم. حکایت از شلوغی جمرات است و آرامش پس از آن و درست وقتی به کلمه‏ی آرامش می‏رسیم، فوران اشک است که بر چشم می‏تازد. توجهی نمی‏کنیم و ادامه می‏دهیم. صدای موسیقی بلند است و این همان موسیقی حرام است و همان صدای مغنی که می‏گویند آتش به حنجره‏اش می‏کنند و می‏خواند که روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم. آتشی است که بر آتشی زده می‏شود. دلی است که افروخته می‏شود و چشمی است که نمی‏خواهد به تصویر جغد روی دیوار کابین و به نوشته‏های کتاب خیره شود و مغزی که همه‏ی این‏ها را می‏خواهد و جز این نمی‏خواهد و موسیقی دست‏بردار نیست و می‏گوید و می‏خواند که از کجا آمده‏ام آمدنم بهر چه بود به کجا می‏روم آخر ننمایی وطنم... چشم را می‏بندیم. کتاب را رها می‏کنیم. از صندلی بلند نمی‏شویم که مبادا حال بگریزد. مانده‏ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا. یا چه بودست مراد وی از این ساختنم. صندلی را به عقب می‏دهیم و با چشمان بسته، خود را به موجی می‏سپاریم و اشک یاری می‏کند و صدایی می‏آید. نه به خود آمدم این‏جا که به خود باز روم. آن که آورد مرا باز برد در وطنم. و فریاد که مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک. چند روزی قفسی ساخته‏اند از بدنم. و گناهانی که از ایشان گفتم ناگهان هم‏زمان با کلمه‏ی «مرغ باغ ملکوت»، هجوم می‏آورند و افسوس که هرگز نمی‏توان هم‏‏زمانی‏ها را نوشت. و حالا که وقت این حرف‏ها نیست. وقت نیایش است و قرآن را باز می‏کنیم. نجم می‏آید و می‏گوید که مصاحبت دیوانه نیست و وحی به او رسیده است. چیزی نمی‏فهمیم. کتاب را می‏بندیم. باید نیایش کنیم. با چه رویی؟ خجالت می‏کشیم. جغد هم‏چنان عصبانی است و تصویرش از روی دیوار مقابل میز، خیره و عصبانی می‏نگرد. در این قفس تنگ تنهایی و زندگی‏ای که به شکنجه‏ای شبیه است و ساعاتی پیش از غروب و افطار و تن گناه‏کار، چه داریم که به خدا بگوییم؟ چه می‏خواهیم؟ شرم داریم که بگوییم چیزی می‏خواهیم. این‏ها را یک بار خواستیم و او داد و مصرّانه و متعمدانه از دستشان دادیم. اینک روی آن را نداریم که دوباره بخواهیم. و این درست همان روزهایی است که با خود سر جنگ داریم و عقلمان حضور خدا را گاهی کم‏رنگ می‏کند و دلمان فراموش می‏کند و حواسمان عصیان می‏کند و این پروردگار است که وجود مهیب و مهربانش را ناگهان در جلوی چشمان ما می‏آورد و به هر سو که می‏نگریم، می‏بینیم و آن‏قدر ضعیفیم که جز گریه نمی‏توانیم و بعد تصور می‏کنیم که این اشک و این گریه، همان است که از دل پاک می‏آید و غافل این که جنایتکاران نیز گریه می‏کنند و این نه آن است و این مصداق درد و زجر و ترس و خجالت است و ملاکی برای قساوت دل و قلب.

و هنوز نمی‏دانیم چه بخواهیم و با این حال چه کنیم. صبر می‏کنیم تا خودش از دست برود. مثل همه‏ی چیزهایی که از دست می‏دهیم!!!

 

کشتی ایران طیفوری از بیرون!

آن‏چه را که احتمالاً خواندید، در دفتر دم‏دستی‏ام نوشته‏ام و تاریخ 3 / 7 / 85 را پایش درج کرده‏ام.

اواسط اردیبهشت ماه امسال (که گویا عددش 1385 است)، بر کشتی ایران‏طیفوری سوار شدم و اوایل دی ماه همین امسال (با همان عدد)، از آن پیاده شدم.

با این حساب، هم‏اکنون بیش از یک ماه است که من دریا نیستم و در تمام این مدت، هر روز دلم می‏خواست بیایم و یک حالی به این وامانده (که قدما می‏گویند وبلاگ) بدهم. طبعاً مشکلات بسیار زیادی در راه پر کردن یک وبلاگ وجود دارد و مهم‏ترین این مشکلات، نداشتن حوصله است. اگر آدم وقت کم داشته باشد، معمولاً درست ازش استفاده می‏کند و وای به روزی که خیال کند وقت به اندازه‏ی کافی هست.

فلسفه‏بافی نکنم...

الآن باید علی‏القاعده و علی‏الوظیفه، شهادت سالار شهیدان را تسلیت بگویم. امّا از آن‏جا که نباید در عالم سیاست وارد شد، مجبورم خودداری کنم. چه ربطی دارد؟ ربطش را در خبرهای همین روزها بجویید. دوازدهم بهمن ماه، که هنوز شب سوم امام نشده، رسانه‏ی ملی با افتخار برگزاری هم‏زمان جشن‏های ملی دهه‏ی فجر را اعلام کرد. به تأکید مکرر بر کلمه‏ی «جشن» اکتفا نکردند و موسیقی‏های شاد انقلابی هم به گوش ما رساندند و شهرداری هم در این روند، اقدام به چراغانی کردن کوچه خیابان‏ها کرده است. جلوی روی اخبارگوها هم که دسته‏های گل گذاشته‏اند. و همه‏ی این‏ها در حالی است که این رسانه‏ی ملی، همان رسانه‏ی ملی است که در تمام این سال‏ها، الهه‏ی عزا و عزاداری بوده و خواهد بود و فعلاً مصلحت حکم می‏کند که امام حسین کمی صبر کند تا بعد از این ده روز....

بگذریم که: سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی...


کلمات کلیدی: