آنچه را که احتمالاً خواندید، در دفتر دمدستیام نوشتهام و تاریخ 3 / 7 / 85 را پایش درج کردهام.
اواسط اردیبهشت ماه امسال (که گویا عددش 1385 است)، بر کشتی ایرانطیفوری سوار شدم و اوایل دی ماه همین امسال (با همان عدد)، از آن پیاده شدم.
با این حساب، هماکنون بیش از یک ماه است که من دریا نیستم و در تمام این مدت، هر روز دلم میخواست بیایم و یک حالی به این وامانده (که قدما میگویند وبلاگ) بدهم. طبعاً مشکلات بسیار زیادی در راه پر کردن یک وبلاگ وجود دارد و مهمترین این مشکلات، نداشتن حوصله است. اگر آدم وقت کم داشته باشد، معمولاً درست ازش استفاده میکند و وای به روزی که خیال کند وقت به اندازهی کافی هست.
فلسفهبافی نکنم...
الآن باید علیالقاعده و علیالوظیفه، شهادت سالار شهیدان را تسلیت بگویم. امّا از آنجا که نباید در عالم سیاست وارد شد، مجبورم خودداری کنم. چه ربطی دارد؟ ربطش را در خبرهای همین روزها بجویید. دوازدهم بهمن ماه، که هنوز شب سوم امام نشده، رسانهی ملی با افتخار برگزاری همزمان جشنهای ملی دههی فجر را اعلام کرد. به تأکید مکرر بر کلمهی «جشن» اکتفا نکردند و موسیقیهای شاد انقلابی هم به گوش ما رساندند و شهرداری هم در این روند، اقدام به چراغانی کردن کوچه خیابانها کرده است. جلوی روی اخبارگوها هم که دستههای گل گذاشتهاند. و همهی اینها در حالی است که این رسانهی ملی، همان رسانهی ملی است که در تمام این سالها، الههی عزا و عزاداری بوده و خواهد بود و فعلاً مصلحت حکم میکند که امام حسین کمی صبر کند تا بعد از این ده روز....
بگذریم که: سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی...