﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دانشجوی سر راهی</title>
    <description>marinetaha's description</description>
    <link>http://marinetaha.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>طه</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 03 May 2007 09:03:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>خدانگهدار... سر راهی عزیز.....</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقت پیش در این اندیشه بودم که چرا من سالی یک بار هم به این وبلاگ وامانده سر نمیزنم! بعد این ایده به ذهنم زد که به جای این که اینجا سالی یک بار هم ننویسم، میروم یک جای بهتر و سالی یک بار هم نمینویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این ترتیب بود که در کنار همان کتابخانه مجازی، صفحه برای وبلاگ و آلبوم عکس هم باز کردم و اگر خدای ناکرده به دنبال خواندن باقی نوشته های من بودید، زحمت بکشید و به آن مکان بیاید. چون دیگر اینجا را آپدیت نخواهم کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداحافظ برای همیشه...&lt;/p&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;a title="کتابخانه مجازی گرداب" href="http://www.seapurse.ir" target="_blank"&gt;http://www.seapurse.ir&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;a title="وبلاگ چرکنویس" href="http://www.seapurse.blogfa.com" target="_blank"&gt;http://www.seapurse.blogfa.com&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://marinetaha.persianblog.ir/post/95</link>
      <author>طه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=32260&amp;postID=1271986</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-32260.post-1271986</guid>
      <pubDate>Thu, 03 May 2007 09:03:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آن‌چه که ما خواسته‌ايم!</title>
      <description>&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;و امروز و در این لحظه، درست همان لحظه‏ای است که باید نیایشی انجام شود و همان لحظه‏ای است که نمی‏دانیم چه باید بگوییم و چه‏گونه باید بگوییم و با چه رویی باید بگوییم و مگر ما همان نیستیم که گناهانی را با وقوفی که بر خطا بودنشان داریم و از هزار جنبه‏ی علمی و مذهبی و عقیدتی و روان‏شناسی و جامعه‏شناسی و تاریخی، به‏تر از هر کس دیگری می‏توانیم در ردّ آن‏ها سخن برانیم و بنویسیم، درست همان‏ها را انجام می‏دهیم و گاهی نگران می‏شویم که چرا حضوری نیست و حالی نیست که نیایشی انجام شود و اشکی درگیرد و اینک که حالی هست و حضوری هست و پس از نخستین روز رمضان و نخستین روزه‏یسال و در حالی که ساعاتی به غروب مانده است و در حالی که در تنهایی خودمان غوطه‏وریم، ناگهان، و بله، درست ناگهان، حالمان چنان دگرگون می‏شود که ادامه‏ای در کار نیست. در کتابی که می‏خوانیم، به جمله‏ای بر می‏خوریم. حکایت از شلوغی جمرات است و آرامش پس از آن و درست وقتی به کلمه‏ی آرامش می‏رسیم، فوران اشک است که بر چشم می‏تازد. توجهی نمی‏کنیم و ادامه می‏دهیم. صدای موسیقی بلند است و این همان موسیقی حرام است و همان صدای مغنی که می‏گویند آتش به حنجره‏اش می‏کنند و می‏خواند که روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم. آتشی است که بر آتشی زده می‏شود. دلی است که افروخته می‏شود و چشمی است که نمی‏خواهد به تصویر جغد روی دیوار کابین و به نوشته‏های کتاب خیره شود و مغزی که همه‏ی این‏ها را می‏خواهد و جز این نمی‏خواهد و موسیقی دست‏بردار نیست و می‏گوید و می‏خواند که از کجا آمده‏ام آمدنم بهر چه بود به کجا می‏روم آخر ننمایی وطنم... چشم را می‏بندیم. کتاب را رها می‏کنیم. از صندلی بلند نمی‏شویم که مبادا حال بگریزد. مانده‏ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا. یا چه بودست مراد وی از این ساختنم. صندلی را به عقب می‏دهیم و با چشمان بسته، خود را به موجی می‏سپاریم و اشک یاری می‏کند و صدایی می‏آید. نه به خود آمدم این‏جا که به خود باز روم. آن که آورد مرا باز برد در وطنم. و فریاد که مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک. چند روزی قفسی ساخته‏اند از بدنم. و گناهانی که از ایشان گفتم ناگهان هم‏زمان با کلمه‏ی «مرغ باغ ملکوت»، هجوم می‏آورند و افسوس که هرگز نمی‏توان هم‏‏زمانی‏ها را نوشت. و حالا که وقت این حرف‏ها نیست. وقت نیایش است و قرآن را باز می‏کنیم. نجم می‏آید و می‏گوید که مصاحبت دیوانه نیست و وحی به او رسیده است. چیزی نمی‏فهمیم. کتاب را می‏بندیم. باید نیایش کنیم. با چه رویی؟ خجالت می‏کشیم. جغد هم‏چنان عصبانی است و تصویرش از روی دیوار مقابل میز، خیره و عصبانی می‏نگرد. در این قفس تنگ تنهایی و زندگی‏ای که به شکنجه‏ای شبیه است و ساعاتی پیش از غروب و افطار و تن گناه‏کار، چه داریم که به خدا بگوییم؟ چه می‏خواهیم؟ شرم داریم که بگوییم چیزی می‏خواهیم. این‏ها را یک بار خواستیم و او داد و مصرّانه و متعمدانه از دستشان دادیم. اینک روی آن را نداریم که دوباره بخواهیم. و این درست همان روزهایی است که با خود سر جنگ داریم و عقلمان حضور خدا را گاهی کم‏رنگ می‏کند و دلمان فراموش می‏کند و حواسمان عصیان می‏کند و این پروردگار است که وجود مهیب و مهربانش را ناگهان در جلوی چشمان ما می‏آورد و به هر سو که می‏نگریم، می‏بینیم و آن‏قدر ضعیفیم که جز گریه نمی‏توانیم و بعد تصور می‏کنیم که این اشک و این گریه، همان است که از دل پاک می‏آید و غافل این که جنایتکاران نیز گریه می‏کنند و این نه آن است و این مصداق درد و زجر و ترس و خجالت است و ملاکی برای قساوت دل و قلب. &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font color="#000000" size="3"&gt;و هنوز نمی‏دانیم چه بخواهیم و با این حال چه کنیم. صبر می‏کنیم تا خودش از دست برود. مثل همه‏ی چیزهایی که از دست می‏دهیم!!!&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="center"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;img style="WIDTH: 534px; HEIGHT: 405px" height="405" alt="کشتی ایران طیفوری از بیرون!" hspace="5" src="http://www.seapurse.com/Album/T_Teyfouri1.JPG" width="534" align="baseline" vspace="5" border="0" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;آن‏چه را که احتمالاً خواندید، در دفتر دم‏دستی‏ام نوشته‏ام و تاریخ 3 / 7 / 85 را پایش درج کرده‏ام. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اواسط اردیبهشت ماه امسال (که گویا عددش 1385 است)، بر کشتی ایران‏طیفوری سوار شدم و اوایل دی ماه همین امسال (با همان عدد)، از آن پیاده شدم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;با این حساب، هم‏اکنون بیش از یک ماه است که من دریا نیستم و در تمام این مدت، هر روز دلم می‏خواست بیایم و یک حالی به این وامانده (که قدما می‏گویند وبلاگ) بدهم. طبعاً مشکلات بسیار زیادی در راه پر کردن یک وبلاگ وجود دارد و مهم‏ترین این مشکلات، نداشتن حوصله است. اگر آدم وقت کم داشته باشد، معمولاً درست ازش استفاده می‏کند و وای به روزی که خیال کند وقت به اندازه‏ی کافی هست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;فلسفه‏بافی نکنم... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;الآن باید علی‏القاعده و علی‏الوظیفه، شهادت سالار شهیدان را تسلیت بگویم. امّا از آن‏جا که نباید در عالم سیاست وارد شد، مجبورم خودداری کنم. چه ربطی دارد؟ ربطش را در خبرهای همین روزها بجویید. دوازدهم بهمن ماه، که هنوز شب سوم امام نشده، رسانه‏ی ملی با افتخار برگزاری هم‏زمان جشن‏های ملی دهه‏ی فجر را اعلام کرد. به تأکید مکرر بر کلمه‏ی «جشن» اکتفا نکردند و موسیقی‏های شاد انقلابی هم به گوش ما رساندند و شهرداری هم در این روند، اقدام به چراغانی کردن کوچه خیابان‏ها کرده است. جلوی روی اخبارگوها هم که دسته‏های گل گذاشته‏اند. و همه‏ی این‏ها در حالی است که این رسانه‏ی ملی، همان رسانه‏ی ملی است که در تمام این سال‏ها، الهه‏ی عزا و عزاداری بوده و خواهد بود و فعلاً مصلحت حکم می‏کند که امام حسین کمی صبر کند تا بعد از این ده روز.... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p class="TFullFarsi" dir="rtl" style="MARGIN: 6pt 0in 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &amp;#39;Times New Roman&amp;#39;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA"&gt;بگذریم که: سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی...&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;</description>
      <link>http://marinetaha.persianblog.ir/post/94</link>
      <author>طه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=32260&amp;postID=1271985</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-32260.post-1271985</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Feb 2007 06:07:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ياد باد...</title>
      <description>&lt;DIV class=Section1 dir=rtl&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;هیچ‏گاه از یاد نمی‏برم روز 29 خرداد را، وقتی که در انگلستان، در لندن، دانشجو بودم. خبر داشتیم که مرحوم شریعتی به انگلستان آمده است و عازم بودیم که همراه با برخی دوستان به دیدن او برویم و اگر میسر شود، هم‏کاری‏ای را با آن مرحوم آغاز کنیم. صبح زود بود که یکی از دوستان نزدیک به من تلفن زد و در حالی که گریه می‏کرد، از من خواست که به راه بیافتیم. در همان حالت گریه به من حالی کرد که اتفاق بدی برای مرحوم دکتر افتاده است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl align=center&gt;&lt;SPAN dir=ltr style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;IMG alt="" hspace=1 src="https://www.sharemation.com/chieftaha/Shariati01.jpg?uniq=raopbv" vspace=1 border=0&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;به راه افتادیم. چند نفر بودیم. یکی از مسؤولان حسینیه‏ی ارشاد هم ـ که در آن ایام در انگلستان اقامت داشت و از نزدیک، امور خانواده‏ی مرحوم دکتر شریعتی را تمهید و تمشیت می‏کرد ـ با ما حرکت کرد. به بندر ساوت‏همپتن رفتیم. همان‏جایی که مرحوم شریعتی با اتومبیل شخصی از فرانسه به آن‏جا وارد شده بود. به منزلی رفتیم که مرحوم شریعتی شب گذشته را در آن‏جا گذرانده بود. ما را به اتاقی بردند. در آن اتاق هیچ‏چیزی نبود، جز یک تخت‏خواب و یک سطل پر از ته‏سیگارهای دود شده. معلوم بود که مرحوم دکتر، شب گذشته را به بیداری گذرانده است؛ همراه با کشیدن سیگارهای مکرر و متعدد، چنان که رسم او بود. برای ما تعریف کردند که مرحوم دکتر دیشب را تا نزدیک صبح بیدار بود و نماز صبحش را خواند و به بستر رفت و چون برای صبحانه خوردن دیر کرد، ما به اتاق او رفتیم. در را که باز کردیم، دیدیم که با صورت به روی زمین افتاده است. چندی از مرگ او نمی‏گذشت. حتّی جای بینی مرحوم دکتر بر روی موکت معلوم بود. پیدا بود که گرفتگی قلبی در کار بوده و از روی تخت که به پایین می‏آمده، حفظ کنترل ناممکن شده و با صورت به زمین افتاده است. دستش نیز بر روی سینه و قلبش بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;IMG alt="" hspace=1 src="https://www.sharemation.com/chieftaha/Shariati02.jpg?uniq=raopc1" vspace=1 border=0&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;به فاصله‏ی کمی مأموران را صدا زده بودند. آمبولانسی آمده بود و آن‏ها با معاینه‏ی مرحوم دکتر گفته بودند که مدت 15 دقیقه است که از مرگ او گذشته است. او را به بیمارستان برده بودند. ما هم از همان‏جا به بیمارستان رفتیم. کسی را به سردخانه راه نمی‏دادند. من چون کارت دانشگاهم همراهم بود و کلمه‏ی دکتر بر روی آن نوشته شده بود، آن‏ها تصور کردند من پزشک هستم و به این دلیل، ما را به سردخانه‏ی بیمارستان راه دادند. در آن‏جا بود که مرحوم دکتر را به فاصله‏ی اندکی پس از وفات دیدیم. موهای بسیار بلندی که روی شانه‏ی او ریخته بود و چهره‏ی بسیار آرام و پاکی که به خواب رفته بود، کلمات و عبارات ناگفته‏ای را در چشم و دل انسان زمزمه می‏کرد و با زبان بی‏زبانی، فریادی در گلو خفته را در جان و جهان آدمی جاری می‏ساخت. در صورت او گرفتگی و قبض دیده نمی‏شد. من چهره‏ی آن روز او را هیچ‏وقت فراموش نمی‏کنم و هیچ‏وقت مرحوم شریعتی را آن‏قدر گشاده‏رو و فارغ‏بال و آسوده‏خاطر ندیده بودم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;IMG alt="" hspace=1 src="https://www.sharemation.com/chieftaha/Shariati03.jpg?uniq=raopc7" vspace=1 border=0&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;تاریخی را با خود به وجود آورد و در این روز، آن تاریخ را ترک گفت و بار عظیمی را به دوش پسینیان و آیندگان نهاد تا به دنبال او بکشند. مرگ او آغازی دیگر بود و به تعبیر مرحوم اقبال لاهوری:&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;ای خوش آن شاعر که بعد از مرگ زاد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;چشم خود را بست و چشم ما گشاد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;IMG alt="" hspace=1 src="https://www.sharemation.com/chieftaha/Shariati04.jpg?uniq=raopcd" vspace=1 border=0&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&amp;nbsp;(روايت از دکتر عبدالکريم سروش، کتاب «از شريعتي»)&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://marinetaha.persianblog.ir/post/93</link>
      <author>طه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=32260&amp;postID=1271984</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-32260.post-1271984</guid>
      <pubDate>Wed, 14 Jun 2006 17:27:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بيم موج ...</title>
      <description>&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;اين مطلب را از يادداشتهای روزانه‌ام جدا کردم و&amp;nbsp;تنها دخل و تصرف‌هايی را برای فهم بهتر در آن اعمال کردم. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;تصاوير اگرچه واقعی هستند، اما ربطی به اين ماجرا ندارند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ساعت پنج‏ونیم عصر، آخرین نفر هوشنگه که دارد دستش را می‏شوید تا برود بالا، به جایی تکیه می‏دهم و نگاهش می‏کنم، تکانی شدید، در جا سکندری می‏خوریم، الآن حدود یک هفته است که دریا خراب است، یک مشت اراجیف تحویل هم می‏دهیم و می‏خندیم، هوشنگ هم بالا می‏رود، آب شیرین کشتی رو به اتمام است، هر روز ساعت هفت عصر آب را می‏بندیم و ساعت هفت صبح دوباره باز می‏کنیم، هوشنگ هم رفت بالا که تا آب بسته نشده، یک دوش بگیرد،&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;من می‏مانم و این سکوت و تنهایی....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;و عجب سکوتی! چیزی که نیست سکوت است، صدای غرش ماشین‏های در حال کار اجازه نمی‏دهد یک لحظه محافظ را از گوشت برداری، اگر فریاد هم بزنی کسی نمی‏شنود، امتحان می‏کنم، خودم صدای خودم را می‏شنوم، نگاهی به بویلر می‏کنم، سراغ کمپرسور می‏روم، دمای&lt;IMG alt="" hspace=10 src="https://www.sharemation.com/chieftaha/Storm1.JPG?uniq=yr73yt" align=left vspace=10 border=0&gt; اگزوزها را چک می‏کنم، دلم دارد به هم می‏پیچد، اگر فقط برای یک ساعت دریا آرام می‏شد... پاین می‏روم، سریع به همه‏جا سرک می‏کشم، روغن از کنار پمپ یکی از ژنراتورها نشت می‏کند، از دیروز تا حالا زیاد نشده، باید فکری به حالش کرد، برمی‏گردم بالا، باز دوباره بویلر و کمپرسور را چک می‏کنم، این بویلر به تنهایی یک نفر می‏خواهد، پمپ آبش را روشن می‏کنم، سریع از اتاق کنترل خارج می‏شوم، از هر جای دیگری گرم‏تر است! زیر دریچه می‏روم و نگاهی به آسمان می‏اندازم، هوا کاملاً روشن است، هیچ امیدی نیست، پمپ آب بویلر را خاموش می‏کنم، می‏روم سراغ کمپرسور، همان‏جا می‏نشینم، اگر فقط نیم ساعت آرام می‏شد... راه می‏روم و دور خودم می‏چرخم، ضعف دارم، اگر بنشینم خوابم می‏برد، ایستاده هم چشم روی هم می‏رود، سراغ آب‏سردکن می‏روم، یک لیوان پر می‏کنم و روی صورتم می‏ریزم، به دماسنج روی دیوار نگاه می‏کنم، چهل‏وسه درجه، از دیروز خنک‏تر شده، یک لیوان دیگر آب را روی دستم می‏ریزم، و بعد دست دیگر، از بالا تا پایین، کمی آرام می‏شوم، تلوتلو می‏خورم، موجی شدید، صدای آلارم، نگاه می‏کنم، خبری نیست، از اتاق کنترل می‏آیم بیرون، تقریباً فرار می‏کنم، آن‏جا دیگر غیر قابل تحمل است، زیر دریچه می‏روم، هوا کاملاً روشن است، دور بویلر می‏چرخم، دمای اگزوزها را نگاه می‏کنم، دارد می‏رود بالا، چند روز است برای خودشان بالا و پایین می‏روند، فعلاً دارند می‏روند بالا، اگر بالاتر رفت باید کاری کنم، فعلاً از اتاق کنترل جهنمی می‏زنم بیرون، می‏روم کنار کمپرسور می‏نشینم، باد فنی که بالای کمپرسور است به صورتم می‏خورد، این زمان لعنتی هم که نمی‏گذرد، چرتم می‏گیرد، ناگهان می‏پرم، نباید بخوابم، خطرناک است، این خمود از ضعف است، نگاهی به بویلر می‏اندازم، سطح آب تانک را چک می‏کنم، سراغ یخچال می‏روم، جعبه‏ی خرما را درمی‏آورم و نگاهش می‏کنم، تنها مشتری‏اش منم، وقتی مطمئن می‏شوم که هنوز موجودی دارد می‏گذارم سر جایش، زیر دریچه می‏روم، هوا کاملاً روشن است، از پله‏های پشت بویلر بالا می‏روم، نگاهی به دریا می‏اندازم، خیال آرام شدن ندارد، بهش می‏گویم این همه هیاهو که چه؟ فهمیدم زور داری، بسه، به خورشید نگاه می‏کنم، خیال پایین رفتن ندارد، حتّی نزدیک افق هم نیست، حداقل یک ساعت دیگر کار دارد، با احتیاط برمی‏گردم پایین، پمپ آب بویلر را روشن می‏کنم، فردا روزه&lt;IMG alt="" hspace=10 src="https://www.sharemation.com/chieftaha/Storm2.JPG?uniq=yr73yz" align=left vspace=10 border=0&gt; نمی‏گیرم، نمی‏توانم، پس‏فردا هم نمی‏گیرم، بعدش شاید دوباره بگیرم، سراغ آب‏سردکن می‏روم، آب یخ را از بالا تا پایین دست‏هایم می‏ریزم، ساعت شش‏وربع، این زمان می‏گذرد، هوا هنوز روشن است، پمپ زیادی روشن مانده، سریع خاموشش می‏کنم، باید سرم را به چیزی مشغول کنم، می‏روم کنار کمپرسور و زیر باد فن می‏ایستم، این لعنتی چه‏اش شده که اتوماتیک کار نمی‏کند؟ سعی می‏کنم فکر کنم، به هیچ‏جا قد نمی‏دهد، سعی می‏کنم سیستمش را پیش چشمم بیاورم، فایده ندارد، ذهنم یاری نمی‏کند، دفترچه‏‏ی راهنمایش را پیدا می‏کنم، حال خواندنش نیست، می‏اندازم آن‏جا و می‏آیم بیرون، هوا هنوز روشن است، دوباره سراغ آن دفترچه می‏روم، نوشته‏ها جلوی چشمم سیاهی می‏روند، توانش نیست، بیرون می‏آیم، باید با خدا حرف بزنم که سرم گرم شود، اتفاقاً وقت خوبی است، می‏توانم فریاد بزنم و خودم را خالی کنم و مطمئن باشم که غریبه‏ای نخواهد شنید، امّا چیزی به ذهنم نمی‏آید که بگویم، عجیب است، درست وقتی می‏خواهی حرف بزنی می‏بینی چیزی برای گفتن نداری، عیب ندارد، با خودم حرف می‏زنم، خوبی عادت کردن به تنهایی این است که هر وقت لازم شد می‏توانی با خودت حرف بزنی، با چند تا فحش شروع می‏کنم، زبانم باز می‏شود، جایی را برای راه رفتن انتخاب می‏کنم که کنارش میله داشته باشد و در اثر تکان‏های کشتی زمین نیافتم، هیچ دلم نمی‏خواهد از پله‏ها پایین بیافتم و دو ساعت بعد پیدایم کنند، تصمیم می‏گیرم با خودم شعر بخوانم، اوّلین شعری که به ذهنم خطور می‏کند را می‏چسبم، پر کن پیاله ‏را کاین آب آتشین دیری است ره به حال خرابم نمی‏برد، بلند بلند تا انتهای آن را می‏خوانم، دیگر این‏قدر ضعف دارم که صدای خودم را نمی‏شنوم، دهانم فریاد می‏زند ولی گوشم نمی‏شنود، زیر دریچه می‏روم و به آسمان نگاه می‏کنم، دارد دلش &lt;IMG alt="" hspace=10 src="https://www.sharemation.com/chieftaha/Storm3.JPG?uniq=yr73z5" align=left vspace=10 border=0&gt;به رحم می‏آید، صدای بلند شنیدم، چی بود؟ اطرافم را نگاه می‏کنم، باید بروم پایین ببینم خبری نشده باشد، چند تا پله که می‏روم برمی‏گردم و یک کلاه ایمنی روی سرم می‏گذارم و دوباره از پله‏ها پایین می‏روم، وقت پایین رفتن باید بیش‏تر از وقت بالا آمدن احتیاط کنم، معمولاً یادم می‏رود، هنوز خیال می‏کنم که روی زمینم، یادم می‏رود که دریا خراب است، دنبال چیزی که زمین افتاده باشد می‏گردم، گوشم را تیز می‏کنم تا در میان غرش موتورها چیزی بشنوم، خبری نیست، نگاهم را به همه‏جا می‏برم، همه‏چیز سر جایش است، دستگاه‏ها دارند کار می‏کنند، چه می‏دانم چه بود! بیست دقیقه به هفت، اندکی امیدوارتر می‏شوم، کاش زودتر از ساعت هفت غروب کند که قبل از بستن آب، حسابی سیراب شوم، چشمم را به زور باز نگه می‏دارم، فکرم کار نمی‏کند، حواسم نیست که توی یخچال آب دارم، به آسمان نگاه می‏کنم، ده دقیقه به هفت، اگر خانه بودم باید کم‏کم منتظر صدای اذان می‏شدم، دیروز هفت گذشته بود که غروب کرد، داریم به شرق می‏رویم یا به غرب؟ فکرم یاری نمی‏کند، به آسمان نگاه می‏کنم، از دفعه‏ی قبل که نگاه کردم فرقی نکرده است، سورمه‏ای رنگ شده است، یعنی الآن دیگر غروب کرده است؟ به سمت آب‏سردکن میوروم، آب را باز می‏کنم و نگاهش می‏کنم، دهانم را سر راهش می‏گیرم و... آب را فرو می‏دهم، جرعه جرعه به پایین هدایتش می‏کنم، مسیر حرکت آب را در داخل بدنم حس می‏کنم، فکرم باز می‏شود، خواب از سرم می‏پرد، انرژی می‏گیرم، یادم می‏افتد که با شکم خالی نباید زیاد آب خورد، یادم می‏افتد که روزه را نباید با آب یخ باز کرد، یادم می‏افتد که در دریای خراب نباید شکم را از مایعات انباشته کرد، هم‏چنان ابن مایع خنک را فرو می‏دهم، آن‏قدر می‏نوشم که آب‏سردکن کم &lt;IMG alt="" hspace=10 src="https://www.sharemation.com/chieftaha/Storm4.JPG?uniq=yr73zb" align=right vspace=10 border=0&gt;می‏آورد و آبش داغ می‏شود، قبراق و سر حال سرم را بلند می‏کنم، با اوّلین تکان کشتی باورم می‏شود که نباید زیاده روی می‏کردم، دوباره به آسمان نگاه می‏کنم، کاش کمی بیش‏تر صبر می‏کردم، ساعت از هفت گذشته است. باید بروم آب را قطع کنم، هنوز از پله‏ها پایین نرفته آژیر تلفن بلند می‏شود، برمی‏گردم بالا، یکی پشت تلفن به انگلیسی و با لهجه‏ی غلیظ هندی ازم می‏خواهد که وقتی ساعت هفت شد آب را ببندم، این دیگر از من گیج‏تره! ساعت همین الآن هفت و پنج دقیقه است، پایین می‏روم، پمپ آب شیرین را خاموش می‏کنم، شیرها را می‏بندم، می‏شمارم و مطمئن می‏شوم که هر شش شیر بسته است، بالا می‏آیم، یاد خرماها می‏افتم، سه چهار تا بالا می‏اندازم، نشانی از ضعف در وجودم نمی‏ماند، دیگر هرچه هست خستگی است و گرما و فرسودگی، دیگر خوابم نمی‏آید، گشتی در کل موتورخانه می‏زنم، صدایی که شنیده بودم مال یک سطل خالی فلزی بود که از جایی افتاده بود و داشت آزادانه قل می‏خورد، با خودم آوردمش بالا، وضع مزاجی‏ام بدتر شده است، از آب زیاد است، ساعت یک ربع به هشت، یک ربع بیش‏تر نمانده، کنار کمپرسور می‏نشینم، حالا فکرم باز شده است، ساعت هشت می‏شود، خبری نیست، کسی پایین نمی‏آید، ساعت هشت و پنج دقیقه! صدای آژیر تلفن، الو، سلام، خسته نباشی، طه دفتر پایینه؟ حسن تو اون روحت، تو الآن باید پایین باشی، نه نیست، خیلی‏خوب، الآن می‏آیم، ساعت هشت و ده دقیقه، با چند تا جوک از شهر خودش از من معذرت می‏خواهد، ازم قول می‏گیرد جوک‏ها را برای بقیه تعریف نکنم، از این حرفش بیش‏تر خنده‏ام می‏گیرد، با سر و روی عرق کرده، سلانه سلانه بالا می‏آیم، به در و دیوار خوردن برایم عادی شده، در موتور خانه را پشت سرم می‏بندم، محافظ گوشم را برمی‏دارم و عرق را از زیر خشک می‏کنم، یک طبقه‏ی دیگر هم بالا می‏آیم، به سالن ملوان‏ها سرک می‏کشم، آقا ناصر نشسته و قبراق و شاداب و&lt;SPAN style="mso-spacerun: yes"&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;سر حال پایش رو روی پایش انداخته و تنهایی دارد سگ‏کشی نگاه می‏کند، انگار تغییرات شتاب جاذبه روی این پیرمرد هیچ تأثیری ندارد، به سالن خودمان می‏روم، شام را نگاه می‏کنم، کباب کوبیده! حالا من چه بخورم؟ نگاه می‏کنم ببینم ناهار چی بوده، خورش قیمه، برای سحر یک فکری می‏کنم، عجالتاً ناهار را تا ته می‏خورم، دنبال میوه‏ام می‏گردم، یک سیب سبز! امید من به زندگی در این دریای طوفانی تنها همین سیب سبز است، با ولع بو می‏کشم، گاز زدن این میوه‏ی بهشتی طوفان را برای لحظاتی از آدم دور می‏کند، خوردنش را به بعد موکول می‏کنم، راهم را می‏کشم که به کابینم بروم، تاج‏الدین را می‏بینم که دارد غر می‏زند و برای خودش به زبان اردو شعر می‏خواند، مرا می‏بیند و داد می‏کشد «سیب!» این پیرمرد لاغرمردنی عجب صدای رسایی دارد، اون هم در این حال و اوضاع، فکر می‏کند اگر کلمه‏ای را به فارسی بلد است باید حتماً با حداکثر توانش فریاد بزند! جلوی من می‏ایستد، رنگش زرد زرد است، به لهجه‏ی انگلیسی مختص خودش می‏گوید که از این سیب‏ها دوست ندارد و سهمش الآن توی یخچال است، تعارفش را رد می‏کنم، وقتی دور می‏شود، جلدی می‏پرم سیبش را برمی‏دارم و می‏برم کابین، بیهوده شیر آب را باز می‏کنم و امتحان می‏کنم، دریغ از قطره‏ای، هوای کابینم داغ است، دم کرده است، بوی لباس نشسته، بوی عرق تن، منظره‏ی ملحفه‏های کثیف، وسایل به هم ریخته‏ی روی کاناپه، این‏جا قابل تحمل نیست، بدون وضو و در حال راه رفتن، یک نمازی سر هم می‏کنم، آخه توی توفان که نمی‏شود خبردار یک جا بند شوی و نماز بخوانی! دائم عقب و جلو می‏روم، پتو و بالشم را برمی‏دارم و از کابین می‏آیم بیرون، تلفن زنگ می‏زند، وای... نه! گوشی را برمی‏دارم، سلام طه چه‏طوری؟ نوکرتم، اوضاع پایین چه‏طور بود؟ خوب بود، دمای اگزوزها؟ یک کم بالا رفته، به حسن گفتی؟ آره، خودش هم دید، برو بخواب، خوب شد گفتی، گوشی را می‏گذارم و پیش از آن که فرصت کند دوباره صدایم بزند از کابین می‏آیم بیرون و در را بدون قفل رها می‏کنم، در کابین هوشنگ را باز می‏کنم، تاریک و ظلمات، صدای خرخرش به هواست، رفته زیر پتو! زهی انصاف، دو تا کابین پهلوی هم، من باید از گرما له‏له بزنم و این از سرما برود زیر پتو، در را می‏بندم، کمدهایش از خرابی دریا ناله می‏کند، خوب درستش می‏کردی، کورمال کورمال کف کابین می‏خزم، پایم به چیزی می‏خورد و صدای بلندی می‏دهد، این هم که انگار کف کابینش دزدگیر گذاشته، این گونی چیه این وسط؟ بالش را زمین می‏اندازم، به &lt;IMG alt="" hspace=10 src="https://www.sharemation.com/chieftaha/Storm5.JPG?uniq=yr73zh" align=left vspace=10 border=0&gt;شکم می‏خوابم، صورتم را به بالش فشار می‏دهم، حالم خوب نیست، دلم دارد از حلقم بیرون می‏زند، اگر فقط چند دقیقه این دریا آرام می‏شد... محتویات گونی کاغذی را پا عقب می‏زنم و جای خودم را باز می‏کنم، اصلاً فکر نمی‏کنم که چی توی گونی بوده است، فقط امیدوارم که آشغال نباشد، با احتیاط قل می‏خورم که چیز دیگری را زمین نیاندازم، صدای در کمدهایش نمی‏گذارد بخوابم، یکی‏اش را انتخاب می‏کنم و با شمردن صدای ضربه‏هایش سریع به خواب می‏روم،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ناگهان با وحشت از خواب می‏پرم، ساعت چنده؟ از چهار گذشته، امید بدبخت اون پایین منتظره، دنبال ساعت می‏گردم، پیدا نمی‏کنم، موبایل هوشنگ توی دستم می‏آید، خاموش است، آخر وسط این اقیانوس چرا باید روشن باشد، اصلاً چرا باید موبایلش این وسط باشد، صدای خودش بلند می‏شود، دو و نیم، خیالم راحت می‏شود، می‏پرسم تو چرا بیداری؟ ـ به تو چه! توضیح قانع‏کننده است، صورتم را به بالش فشار می‏دهم، من در شبانه‏روز شانزده ساعت بی‏کارم و از وقتی وارد این دریای لعنتی شدیم، من فقط دو سه ساعت از آن را بیدارم، می‏گوید بیا برویم پایین چیزی بخوریم، قبول نمی‏کنم، می‏گویم حوصله ندارم، چند لحظه بعد زودتر از او از کابین می‏روم بیرون، کشتی بی‏امان تکان می‏خورد، کج و راست شدنش زیاد مهم نیست، کتاب‏ها می‏گویند که درست هفت جور حرکت مختلف را در طوفان انجام می‏دهد، و احساس می‏گوید که سه تا از آن حرکت‏ها واقعاً مردافکن هستند، هر کدام یک طرف میز ولو می‏شویم، او روزکار است و من شیفت شب می‏گیرم، کل ماجراهای صبح آن روز را برایم تعریف می‏کند و من هم در عوض کل نان و مربای او را می‏خورم، کره دوست ندارم و می‏گذارم برای خودش، ساعت یک ربع به چهار بالا می‏روم، لباس کار بوگندو و کثیف و عرقی و یک هفته نشسته را می‏پوشم، یک سیب سبز برمی‏دارم و می‏روم پایین، هوشنگ دارد باز هم برای خودش مربا می‏آورد، با ورود به موتورخانه هرم گرما توی ذوقم می‏زند، امید نگران و آشفته است و دارد دور کمپرسور می‏پلکد، همیشه دلایل خوبی برای نگران بودن دارد، می‏گویم چیه پریشونی؟ می‏گوید این مرتیکه برای ما اعصاب نمی‏گذارد، تو هم که الکی خوشی، می‏گویم تو که امید ناامیدی، می‏گوید امشب این اگزوزها بدقلقی می‏کنن، بیش‏تر مراقب باش، هنوز پنج دقیقه از شیفتش مانده، این‏پا آن‏پا می‏کند، بهش می‏گویم برو بالا هوشنگ نشسته، می‏رود بالا، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;و دوباره من می‏مانم و این سکوت و تنهایی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;و عجب سکوتی! چیزی که نیست، سکوت است، هیاهوی موتورها و ماشین‏ها، انگار می‏خواهند با فریاد زحمتی را می‏کشند به ما یادآوری کنند، انگار خبر دارند که ظرف چند روز آینده با از کار افتادن تنها یک جزء ناقابل اوضاع از این هم خراب‏تر می‏شود،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;کجا دانند حال ما سبک‏باران ساحل‏ها...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300 size=2&gt;&lt;STRONG&gt;دوستان عزيز خواننده. من دريا هستم و متاسفانه تا مدتی در دسترس نخواهم بود.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;برای دريافت کتاب به &lt;A class=links href="http://www.seapurse.com"&gt;سايت گرداب &lt;/A&gt;مراجعه کنيد که ظاهرا ديگر مشکلی ندارد.&lt;BR&gt;به ايميل‌های شما در نخستين فرصت پاسخ خواهم داد.&lt;BR&gt;ايام به کامتان باد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://marinetaha.persianblog.ir/post/92</link>
      <author>طه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=32260&amp;postID=1271983</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-32260.post-1271983</guid>
      <pubDate>Sat, 22 Apr 2006 18:53:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تنهايی در پنج پرده!</title>
      <description>&lt;P class=TFullFarsiHead dir=rtl style="MARGIN: 18pt 17pt 6pt 0cm"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;پرده‏ی اوّل &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;کسی دور و برت نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;احساس تنهایی می‏کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;تنها هستی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خیال می‏کنی شکه باید ناراحت باشی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;کم‏کم احساس ناراحتی می‏کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;واقعاً ناراحت می‏شوی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;به دور و برت نگاه می‏کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;چرا کسی آن‏طرف‏ها نیست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;چرا تو باید تنها باشی و ناراحت؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;به تکاپو می‏افتی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;برای رهایی از این تنهایی باید کاری کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;فریاد می‏کشی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsiHead dir=rtl style="MARGIN: 18pt 17pt 6pt 0cm"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;پرده‏ی سوم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;چهاردست و پا و به سرعت روی زمین می‏خزی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;به زحمت خودت را می‏رهانی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خوب که دور می‏شوی، از روی زمین بلند می‏شوی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دست و پا و بدنت خاک‏آلودند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;از خستگی و ترس نفس نفس می‏زنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;به پشت سرت نگاه می‏کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;همه را جا گذاشتی و فرار کردی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;حالا باز هم کسی دور و برت نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;باز هم احساس تنهایی می‏کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;و باز هم تنها هستی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;امّا این بار تنهایی‏ات را با زور و تلاش به دست آوردی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;به زحمت از دست همه گریخته‏ای تا تنها باشی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;آیا ارزشش را داشت؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;تو که از اوّلش تنها بودی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;بله، ارزشش را داشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;حالا تو خیلی چیزها یاد گرفته‏ای.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;به بیابان اطرافت نگاه می‏کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خالی و برهوت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;در پوست بدنت نمی‏گنجی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دلت می‏خواهد از خوشی فریاد بزنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;امّا جلوی خودت را می‏گیری.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ممکن است صدایت را بشنوند و به طرفت بیایند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;با وحشت، فکر فریاد را از ذهنت دور می‏کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;نباید اجازه بدهی کسی بهت نزدیک شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;آن‏ها می‏خواهند با خنده‏ها و جشن‏ها و موسیقی‏هایشان تنهایی‏ات را از تو بگیرند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;آن‏ها می‏خواهند به دیوارهای تو نفوذ کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;آن‏ها می‏خواهند هر آن‏چه را که به زحمت ساخته‏ای، ویران کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;هر تنابنده‏ای که از نزدیکی‏ات رد می‏شود، تو را می‏ترساند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;مبادا بفهمند که از تنهایی‏ات خوشحالی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsiHead dir=rtl style="MARGIN: 18pt 17pt 6pt 0cm"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;پرده‏ی چهارم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;یاد گرفته‏ای که چه‏طور با همه باشی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;یاد گرفته‏ای که وقتی آن‏ها می‏خندند، تو هم لبخند بزنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;و یاد گرفته‏ای که چه‏طور تنهایی‏ات را حفظ کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;وقتی از کنار کسانی می‏گذری که تنها هستند و از تنهایی می‏نالند، غصه می‏خوری.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دلت می‏خواهد پرده‏ی نانوشته‏ی دوم را برایشان تعریف کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دلت می‏خواهد آن‏چه را به دست آورده‏ای با آن‏ها قسمت کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;امّا نه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;آن‏ها خودشان باید زمین بخورند و در گرد و خاک بغلتند تا یاد بگیرند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پرده‏ی دوم چیزی جز زمین خوردن و شکست و ناامیدی نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پرده‏ی دوم، چیزی جز تجربه نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;از این‏ها گذشته، تو نمی‏توانی کمکی کنی. چون برای تنهایی‏ات خطرناک است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;با اندوه از کنارشان می‏گذری.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;وقتی از تنهایی‏شان می‏نالند، با صبر گوش می‏کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;و از تنهایی خودت دم نمی‏زنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;تو تنها هستی.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&amp;nbsp;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;پرده‏ی پنجم&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;.........&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;.........&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;.........&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
      <link>http://marinetaha.persianblog.ir/post/91</link>
      <author>طه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=32260&amp;postID=1271982</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-32260.post-1271982</guid>
      <pubDate>Fri, 07 Apr 2006 11:57:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صلح امام حسن</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;به نام حق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اين شب رحلت رسول اکرم و فرزند گرانقدرش، چيز جالبی به ذهنم زد. اين که اگر کسی شرايط صلح امام حسن را بخواند و اصلاْ نداند اشخاص چه کسانی هستند و ماجرا چه بوده، تصور می‌کند که امام حسن پيروز ميدان بوده و&amp;nbsp;شرايطی را تحميل کرده است. بنگريد:&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;حکومت به معاویه واگذار می‏شود بدین &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;شرط که به کتاب خدا و سنت پیغمبر و سیره&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏ی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt; خلفای شایسته عمل کند.&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;!--StartFragment --&gt;&amp;nbsp;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;پس از معاویه حکومت متعلق به حسن است و اگر برای او حادثه&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;ای پیش آمد، متعلق به حسین.&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;!--StartFragment --&gt;&amp;nbsp;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;معاویه باید ناسزا به امیرالمؤمنین و لعنت بر او را در نمازها ترک کند و علی را جز به نیکی یاد ننماید.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;!--StartFragment --&gt;&amp;nbsp;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;بیت المال کوفه که موجودی آن پنج&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;میلیون درهم است، مستثنی است و تسلیم حکومت شامل آن نمی‏شود. و معاویه باید هر سالی دو میلیون درهم برای حسن بفرستد.&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;!--StartFragment --&gt;&amp;nbsp;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;مردم در هر گوشه از زمین&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;های خدا، شام یا عراق یا یمن و حجاز باید در امن و امان باشند و سیاه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;پوست و سرخ&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;پوست از امنیت برخوردار باشند و معاویه باید لغزش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;های آنان را نادیده بگیرد.&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;اگر تصادفاْ به اين موضوع علاقه‌مند هستيد، پيشنهاد می‌کنم اين کتاب را مطالعه بفرماييد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A class=links href="http://www.seapurse.com/Book_SolhImamHassan.htm" target=_blank&gt;«صلح امام حسن ، نوشته استاد مرتضی مطهري»&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://marinetaha.persianblog.ir/post/90</link>
      <author>طه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=32260&amp;postID=1271981</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-32260.post-1271981</guid>
      <pubDate>Wed, 29 Mar 2006 19:07:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو مبارک</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt="" hspace=1 src="https://www.sharemation.com/marinetaha/HaftSin.JPG?uniq=-10o858" vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#330066&gt;يک هفت‌سين انقلابی وطن‌پرستانه، آن هم درست وسط خانه‌ی ما!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#660000 size=7&gt;سال نو مبارک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://marinetaha.persianblog.ir/post/89</link>
      <author>طه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=32260&amp;postID=1271980</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-32260.post-1271980</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Mar 2006 21:51:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>يادداشتی بر «جوان خام»، اثر فيودور داستايفسکی</title>
      <description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;به نام پروردگار .... و پس از مدت‌ها سلام!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style="MARGIN-LEFT: 0px" align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;عرض کنم که اينجانب اوايل بهمن ماه، بعد از چهار ماه و هفت روز،&amp;nbsp;از کشتی پياده شدم و از آن زمان تاکنون، در بيت شريفه به سر می‌برم. اگر بعضی از خوانندگان فکر می‌کنند که چرا در اين همه مدت، سری به اين مکان نزده‌ام، بايد بگويم که سخت در اشتباه هستند. برای اين که من حداقل هفته‌ای يک بار سر می‌زدم، اما چيزی به مطالب اضافه نمی‌کردم. دليلش هم نه يأس فلسفی بود و نه سرخوردگی احساسی. صرفاْ مطلبی ننوشتم،‌ چون سوژه‌ای برای نوشتن نداشتم و دليلی نداشت که زور بزنم و چيزی از خودم بيرون بکشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style="MARGIN-LEFT: 0px" align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;به جای تمام اين مدتی که مطلبی به مطالب اين وبلاگ اضافه نکردم، تمام هم و غم خود را گذاشتم بر بهتر شدن کتابخانه‌ی شريفه. چون وقتی بعد از چهار ماه و هفت روز نامه‌هايم را نگاه کردم، ديدم سرشار از فحش و ناسزاست، به‌دليل ناکامی در دريافت کتاب‌ها!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style="MARGIN-LEFT: 0px" align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;اينک سايت گرداب (&lt;/FONT&gt;&lt;A href="http://www.seapurse.com/"&gt;&lt;FONT color=#330099 size=2&gt;&lt;FONT size=1&gt;www.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;seapurse&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;.com&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;) در خدمت علاقه‌مندان به كتاب است. كتاب‌های خوبی هم به آن اضافه كردم كه به اين خاطر از&amp;nbsp;بانی سايت&amp;nbsp;(خودم)&amp;nbsp;متشكر هستم. البته از آن جا كه اگر دست به طلا بزنم غيب می‌شود (و خوانندگان قديمی وبلاگ با مثال‌هايی از اين دست&amp;nbsp;آشنا هستند)،‌ اين بار هم ميزبان سايت من تحت تحريم آمريكا قرار گرفت&amp;nbsp;و فعلاً روزی سه بار از من معذرت می‌خواهد و من هم متقابلاً از شما معذرت می‌خواهم. به هر حال، لوگوی سايت مذكور، كه غير از كتابخانه حاوی آرشيو منظم و مرتبی از مطالب اين وبلاگ هم هست، در بالای صفحه‌ی اين وبلاگ نصب گرديده است و از نصب مجدد آن معذورم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style="MARGIN-LEFT: 0px" align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;بسيار خوب؛ اين خضعبلات را ول كنيم&amp;nbsp;و بپردازيم به اصل مطلب، يادداشتی درباره‌ی يك رمان خواندنی:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;يادداشتی بر ‹جوان خام›، &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;اثر فيودور داستايفسكی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#660000 size=2&gt;&lt;A class=links href="http://www.seapurse.com/Books/JavanKham.pdf" target=_blank&gt;(متن کامل کتاب را به حجم ۴ مگابايت&amp;nbsp;از اينجا دريافت کنيد.)&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;
&lt;P class=TFullFarsiRef dir=rtl style="MARGIN: 6pt 3cm 0pt" align=center&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 11.0pt"&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsiRef dir=rtl style="MARGIN: 6pt 3cm 0pt" align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style="LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 11.0pt"&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsiRef dir=rtl style="MARGIN: 6pt 3cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style="LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 11.0pt"&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;«در رمان &lt;I&gt;جوان خام&lt;/I&gt;، روحی معصوم در نظرم بود که احتمال وحشت‏ناک تباه‏شدن را حس کرده بود و به «تصادفی بودن» و بی‏اهمیت بودن خود نفرت می‏ورزید. نفرتش از روح هنوز پاکی برمی‏خاست که آگاهانه شرارت را در اندیشه‏هایش نگه می‏داشت و در قلبش می‏پروراند و در رؤیاهای ناآرام و پنهانی، امّا گستاخانه‏اش عذاب می‏کشید. بالطّبع همه‏چیز را به قدرتش، و به منطقش، و حتّی مهم‏تر، به خداوند مربوط می‏کرد. این‏ها همه از «نارسی» و «خامی» جامعه برمی‏خیزند.»&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsiRef dir=rtl style="MARGIN: 6pt 3cm 0pt; TEXT-ALIGN: left" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style="LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 11.0pt"&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;فیودور داستایفسکی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style="MARGIN-LEFT: 0px" align=center&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P class=TFullFarsiRef dir=rtl style="MARGIN: 6pt 3cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 11.0pt"&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;«در بعضی از افراد، یک استنتاج منطقی، گاهی به هیجان چنان نیرومندی استحاله می‏یابد که کل هستی را تسخیر می‏کند و گاهی برطرف کردن، یا تغییر دادن آن بسیار دشوار است. برای معالجه‏ی چنین افرادی، خود احساس باید تغییر کند که این تغییر هم فقط از طریق تعویض آن احساس با احساس دیگری، که به همان اندازه نیرومند باشد، امکان‏پذیر است. این کار همیشه دشوار است و در بسیاری از موارد ممکن هم نیست.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsiRef dir=rtl style="MARGIN: 6pt 3cm 0pt; TEXT-ALIGN: left" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style="LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 11.0pt"&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;واسین (از شخصيت‌های رمان)&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;«ناگهان به فکرم رسید که صرفاً از روی انگیزه‏ی درونی، هر چه طی این سال گذشته برایم پیش آمد، کلمه به کلمه روی کاغذ بیاوریم. چون به شدت تحت تأثیر این پیش‏آمدها قرار گرفته‏ام. فقط رویدادها را ثبت خواهم کرد و نهایت سعی را به خرج خواهم داد تا از هر گونه حاشیه‏پردازی، و به‏ویژه از ظرایف ادبی بپرهیزم.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;قهرمان داستان، با گفتن این جمله، داستان زندگی یک سال گذشته‏ی خود را شروع می‏کند و در خلال آن، روزگار کودکی خود و اندیشه‏های خود را نیز تشریح می‏کند. کم‏کم با پسری آشنا می‏شویم که اگرچه از خانواده‏ای نجیب‏زاده است، به جرم نامشروع بودن، در تمام کودکی خود مورد تحقیر قرار گرفته و نفرتی که در وجودش لانه کرده را به صورت حس انتقام‏جویی، حتّی در خودمان لمس می‏کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;و اینک، پسر جوانی که سال‏های کودکی را به تازگی پشت سر گذاشته و کوله‏باری را از سردرگمی و نفرت روی دوش خود حمل می‏کند، ناگهان درمی‏یابد که مدرکی در اختیار دارد و به کمک آن، می‏تواند عنان اطرافیانش را هر گونه بخواهد در اختیار بگیرد؛ تیغی دو دم، که دست‏نیافتنی‏ترین اقوام اشرافی‏اش در مقابل او به زانو درمی‏آیند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;امّا او اندیشه‏ای نیز دارد و آن‏قدر خوب از پس تشریح آن برمی‏آید که به سرعت درمی‏یابیم با انتقام‏گیری، در تضاد است و باید ببینیم با آن سلاح مرگ‏بار چه خواهد کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;امّا چه چیز در این رمان، این‏گونه خوانندگانش را محو در خود می‏کند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 72pt 0pt 1cm; TEXT-INDENT: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 72.0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN style="mso-fareast-font-family: Tahoma"&gt;&lt;SPAN style="mso-list: Ignore"&gt;1.&lt;SPAN style="FONT: 7pt &amp;#39;Times New Roman&amp;#39;"&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ما با داستانی چندلایه روبه‏رو هستیم. محور اصلی رمان، همان است که در بالا از نظر گذراندیم. امّا این تنها بخشی از رمان است. ما با داستان‏هایی موازی روبه‏رو هستیم که برخی در آینده با هم گره می‏خورند و برخی دیگر هیچ ارتباطی با هم پیدا نمی‏کنند؛ درست همان‏گونه که اغلب در زندگی می‏بینیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 72pt 0pt 1cm; TEXT-INDENT: 0cm" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;داستان نامه‏ی ننگینی که از کاترینا نیکولایونا به جا مانده و در اختیار «جوان خام» است، داستان پیوند نامشروع ورسیلوف و «مادر» (که منجر به ولادت راوی داستان گردید)، داستان عشق فرومانده‏ی ورسیلوف و کاترینا نیکولایونا، داستان عشق ناکام لیزا و پرنس سرگی، و داستان عشق عجیب‏وغریب آنا آندریونای جوان به پرنس پیر (که انگیزه‏ی آن را هرگز درنمی‏یابیم)، همه و همه در این زندگی جریان دارند و کم‏وبیش به «جوان خام»، یا به‏تر بگوییم، به «جوانيِ&amp;nbsp;خام» مربوط می‏شوند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 72pt 0pt 1cm; TEXT-INDENT: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 72.0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN style="mso-fareast-font-family: Tahoma"&gt;&lt;SPAN style="mso-list: Ignore"&gt;2.&lt;SPAN style="FONT: 7pt &amp;#39;Times New Roman&amp;#39;"&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ما با شخصیت‏هایی چندبعدی روبه‏رو هستیم. تمایز بین چهره‏های مثبت و منفی در داستان، اگر نگوییم محال، لااقل بسیار دشوار است. صفات متضادی که در آنان می‏بینیم، با هنرمندی تمام در کنار هم چیده، و در مقابل دیدگان ما به نمایش گذاشته شده‏اند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 72pt 0pt 1cm; TEXT-INDENT: 0cm" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;با شخصیت‏های رمان، اگرچه مانند تمام رمان‏های روسی اسامی دشوار و دور از ذهنی دارند، کاملاً رابطه برقرار می‏کنیم. آن‏ها را از کودکی و «خامی»‏شان تا زمان حال، می‏شناسیم و حتّی پس از پایان رمان نیز نمی‏توانیم قضاوتی قطعی بر ایشان داشته باشیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 72pt 0pt 1cm; TEXT-INDENT: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 72.0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN style="mso-fareast-font-family: Tahoma"&gt;&lt;SPAN style="mso-list: Ignore"&gt;3.&lt;SPAN style="FONT: 7pt &amp;#39;Times New Roman&amp;#39;"&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;در خلال مطالعه، شک می‏کنیم که شاید نویسنده اصلاً رمان ننوشته، بل‏که عقاید خود را در قالب یک رمان بیان کرده است. هر جا که لازم بوده، به راحتی داستان را رها کرده و از زبان قهرمان‏های داستان، نظریاتش را بیان نموده و حتّی آن‏ها را به بحث گذاشته است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 72pt 0pt 1cm; TEXT-INDENT: 0cm" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;برای نیل به این منظور، از داستان‏های بی‏ربط و شخصیت‏های بی‏اثر، به خوبی استفاده شده است. سیاهی‏لشکرهایی که اگر نبودند هم داستان پیش می‏رفت؛ امّا در همین حال، نقش‏هایی حیاتی را در روند ماجرا بر عهده دارند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 72pt 0pt 1cm; TEXT-INDENT: 0cm" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ما اهمیت پرستش موجودی برتر (مثلاً پروردگار)، رد نظریات سوسیالیسم، بحث‏هایی راجع به نظام طبقاتی و اجتماعی روسیه و هویت ملیت روس، بحث‏هایی روانشناسانه درباره‏ی رفتارهای انسان، بحث‏هایی جامعه‏شناسانه در مورد شرافت و نیکوکاری را، همه و همه، در خلال داستان، و بی آن که منافاتی با آن داشته باشد، از زبان شخصیت‏های داستان و از تفکر نویسنده، مطالعه می‏کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 72pt 0pt 1cm; TEXT-INDENT: 0cm" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt" align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;«اصلاً این که به نوشتن پرداخته‏ام، شاید خطا باشد. آن‏چه در درون آدم می‏ماند، بی‏نهایت بیش‏تر از آن چیزی است که به صورت کلمات بیرون می‏آید. اندیشه‏ی شما، ولو شیطانی، وقتی در ذهنتان باقی است، عمیق‏تر است. وقتی به قالب کلمانت درمی‏آید، بی‏معناتر و پست‏تر می‏شود. یک بار ورسیلوف به من گفت که عکس این قضیه، فقط در مورد آدم‏های نفرت‏انگیز صدق می‏کند. به آسانی دروغ می‏گویند. برایشان ساده است. امّا من می‏کوشم کل حقیقت را بنویسم، و این بسیار دشوار است»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsiRef dir=rtl style="MARGIN: 6pt 3cm 0pt" align=center&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 11.0pt"&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#330099 size=2&gt;&lt;A class=links href="http://www.seapurse.com/Books/JavanKham.pdf" target=_blank&gt;(متن کامل کتاب را به حجم ۴ مگابايت&amp;nbsp;از اينجا دريافت کنيد.)&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://marinetaha.persianblog.ir/post/88</link>
      <author>طه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=32260&amp;postID=1271979</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-32260.post-1271979</guid>
      <pubDate>Sat, 04 Mar 2006 10:30:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شکست يک اسطوره...</title>
      <description>&lt;DIR&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;اين مطلب از بيخ دچار خودسانسوری شد. ببخشيد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;« پيام اضطراری »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دوستان و دشمنان و بقيه‌ی افراد گرامی. اين‌جانب امروز (دوم مهرماه) سوار بر کشتی خواهم شد&amp;nbsp;و تا مدتی نه می‌توانم اين وبلاگ را به‌روز کنم و نه می‌توانم به پيام‌های شما پاسخی دهم. اميدوارم بنده را ببخشيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIR&gt;</description>
      <link>http://marinetaha.persianblog.ir/post/87</link>
      <author>طه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=32260&amp;postID=1271978</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-32260.post-1271978</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Sep 2005 22:47:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و إنّک لعلی خلق عظيم ...</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;به نام حق و سلام!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;پرومته&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt; رب&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;النوع بسیار مشهوری است در دنیا. ابتدا یونانیان ساختند، بعد به روم، و سپس به تمام دنیا رفت. پرومته خدایی از خدایان یونانی است و سرشار از همه چیز، زیبایی، قدرت، خوبی، محبوبیت، در عالم خدایان زندگی می‏کند، از همه چیز برخوردار است و به هیچ کسی و هیچ کاری نیاز ندارد. امّا دست به عملی می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;زند که مظهر فداکاری و شورانگیزی است و آن این که علیه خودش، علیه مقامش، و علیه همه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;ی همکارانش، خدایان دیگر، و علیه دنیایی که در آن‏جا خوش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;بخت و سیر و پر و سیراب زندگی می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;کرده، قیام می‏کند به خاطر انسان، انسانی که در روی زمین تاریک و سرد زندگی می‏کند و رنج می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;برد، و نیاز به آتش و روشنایی دارد، امّا نیست.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;پرومته آتش را از سرزمین خدایان می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;رباید و پنهانی به انسان می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;دهد. انسان با آتش گرم می‏شود و زندگی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;اش روشنایی می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;گیرد و شب بر روز اضافه می‏شود و ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;و چه خدمتی بزرگ&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;تر از هدیه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;ی آتش به انسانی که در ظلمت و یخ زندگی می‏کند. خدایان در خشم می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;شوند. (سرنوشتی که مسلّماً خود پرومته پیش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;بینی می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;کرده) اسیرش می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;کنند و در میان بلندی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;های ظلمانی و خلوت و بی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;کس قفقاز به زنجیر می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;کشند، و بعد کرکسی وحشت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;ناک را که منقاری بزرگ و تیز و چوبین دارد، مأمور می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;کنند تا منقارش را در جگر او فرو کند و جگرش را ذره ذره، تکه تکه، بکند و بخورد و بعد از آن که جگر پرومته خورده شد، و پرومته این رنج شدید دائم را تحمل کرد، کرکس پرواز کوچکی می‏کند، و در این فاصله جگر مجدّداً روییده می‏شود، و باز کرکس مشغول خوردن جگر وی می‏شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=TFullFarsi dir=rtl style="MARGIN: 6pt 1cm 0pt"&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;از همان روز که پرومته آتش را علی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;رغم اراده&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;ی خدایان (که خودش هم جزء آنان بود) به انسان هدیه می‏کند، و چنین فداکاری بزرگی انجام می‏دهد، در کوه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;های قفقاز، تنها، با کرکسی همنشین است و در زنجیر، و دائماً، کرکس جگر او را تکه تکه می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;خورد و جگر دوباره می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"&gt;روید. و این سرنوشت پرومته است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#330066&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#330066&gt;ای پيام‌آور دين من! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#330066&gt;ای کسی که اسطوره‌ی نمادين و ساختگی «پرومته» تنها يکی از ابعاد شخصيت حقيقی و تاريخی توست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#330066&gt;مسؤوليت‌ات را تبريک می‌گويم. ای کاش که تو هم ايمان مرا تبريک بگويی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#330066&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066 size=2&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اشاره:&lt;/FONT&gt; قسمت‌های سبز رنگ، روايت شده است از کتاب «&lt;A class=links href="http://www.seapurse.com/Book_AliAsatir.htm"&gt;علي، حقيقتی بر گونه‌ی اساطير&lt;/A&gt;» به قلم شهيد دکتر علی شريعتی. متن کامل اين کتاب در کتابخانه فخيمه موجود است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://marinetaha.persianblog.ir/post/86</link>
      <author>طه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=32260&amp;postID=1271977</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-32260.post-1271977</guid>
      <pubDate>Thu, 01 Sep 2005 23:03:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
